کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له
ريچارد فايمن سرمشق كساني است كه در مورد علم مي نويسند يا آن را درس مي دهند . او برنده جايزه نوبل بود و نبوغ فراواني در توضيح مسائل بسيار پيچيده علمي به صورت ساده داشت . ذهن او جنگل اصطلاحات علمي ، موانع شرطي موجود در يك مطلب را به طور كامل مي برد و به سراغ ايده اصلي مي رود . سپس آن را مانند گوهري براي شما نمايان مي كند تا همه چيز آن را به سهولت و جمال مشاهده كنيد . متني را كه در ادامه برايتان گذاشتم و خواهيد خواند عنواني داشت به اين مضمون Like father , Like son كه تقريبا همان شعر قديمي و ضرب المثل معروف است :
پسر كو ندارد نشان از پدر / تو بيگانه خوانش نخوانش پسر
و حالا برويم سراغ اصل ماجرا { در آينده انشالله بيشتر از فايمن برايتان خواهم گفت و خواهم نوشت ..... و البته باید اشاره کنم که ایده نوشتن این متن را از بانوی عزیز شقایق بیات گرفته ام که البته ایشان هم در وبلاگشان تو را می سپارم به مینای مهتاب از دور دستی بر آتش دارند !!! . همچنین در تصویر بالا سمت چپ ریچارد فایمن عزیزم هست و در سمت راستش هم منم که یکی از کتاب هاش به نام ماجراجویی های فیزیک دان قرن بیستم ... در دستم هست !!!! }
پسر مثل پدر
وقتي بچه بودم خارج از مطالبي كه پدرم به من مي آموخت ، خودم نيز شوق آموختن داشتم . بنابراين تلاش كردم به پسرم چيزهاي جالب و زيبايي درباره دنيا بگويم . وقتي كه پسرم خيلي كوچك بود ، او را به رختخواب مي برديم و همين طور كه مي دانيد براي او قصه مي گفتيم . من برايش قصه اي مي ساختم درباره آدم هاي كوچكي كه قد بسيار كوتاهي داشتند .... . آنها قدم مي زدند ، پيك نيك مي رفتند و در هواكش زندگي مي كردند . آنها از بين چيزهايي كه براي آنها بلند ، بزرگ و آبي بود و شبيه درخت هايي بدون برگ و فقط با يك ساقه بودند ، حركت مي كردند و مجبور بودند از بين آنها حركت كنند و .... . پسرم كم كم به اين نتيجه مي رسيد كه آن چيزهاي بلند پرزهاي يك قاليچه هستند ، پرزهاي روي قاليچه آبي . او از اين بازي لذت مي برد ، چون همه چيز را خيلي عجيب براي او توضيح مي دادم و او اين قصه ها را دوست داشت ، چون ما در اين بازي همه چيز هاي عجيب و غريب را داشتيم . حتي يكبار او را از نظر ذهني به داخل غار مرطوبي كه هوا در آن رفت و آمد مي كرد بردم ، هواي سرد داخل غار مي شد و هواي گرم از آن بيرون مي رفت و به همين ترتيب . در واقع منظور من از اين غار بيني سگ بود و به همين روش من توانستم به او همه چيز را راجع به فيزيولوژي ياد بدهم .
او اين روش را دوست مي داشت ، به همين طريق من خيلي از مسائل را به او ياد مي دادم و من هم لذت مي بردم . چون از چيزهايي كه دوست داشتم به او مي گفتم . هنگامي كه او حدس مي زد كه منظور از بازي و قضيه چيست ، لذت مي برديم . من يك دختر نيز داشتم و سعي مي كردم كه همين چيزها را به او هم بگويم ولي شخصيت دختر من متفاوت بود . او دوست نداشت كه به اين قصه ها گوش كند . او دوست داشت داستان هاي كتاب ها را برايش دوباره تكرار كنيم . از من مي خواست كه برايش داستان بخوانم ، نه اينكه برايش داستان بسازم و اين يك شخصيت متفاوت است . اگر من بگويم كه روش خوب براي آموزش علم به كودكان ساختن داستان ها از اين آدم هاي كوچك است ، حرف درستي نزده ام چرا كه اين روش اصلا روي دخترم جواب نداد با اينكه روي پسرم موثر بود .
با سپاس
سیدعمادالدین قرشی
اردیبهشت ماه 1387 خورشیدی


