کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له
با سلام بر همگان . ایام مبارک انشالله . پیش از هر چیز برای اینکه خدای ناکرده سوءتفاهمی در مطالعه این متن پیش نیاید همین قدر از قول سعدي بزرگ بس ، كه مي فرمايد هيچ شاعري چون فردوسی ـ در مجموع ـ بر ابزار و قوالب سخن مسلط نبوده است ، سعدی در سراسر ديوانش تنها شعر يك شاعر را تضمين كرده و آن هم فردوسي است:
چه خوش گفت فردوسي پاكزاد / كه رحمت بر آن تربت پاك باد!
ميازار موري كه دانه كش است / كه جان دارد و جان شيرين خوش است

باز جهان گشت چو خرم بهشت / خويد دميد از دو بناگوش مشت
ابر به آب مژه در روي كشت / گل به مل و مل به گل اندر سرشت
باد سحرگاهي ارديبهشت / كرد گل و گوهر بر ما نثار
ارديبهشتماه دوستداشتني است ، نه خبري از اندك سرماي زمستاني جا مانده در فروردين هست و نه گرماي تموزي خرداد را ميبينيم و لطافت بهار مهمان روزهاي ماهي است كه در نام ، نشان از بهشت دارد اما ارديبهشت صاحب روزهاي مهم و خاطرهانگيزي در تاريخ ما نيز هست . برای من ، اولین روزش روز سعدی شیرازی است . بيست و هشتمين روزش روز خیام { البته برایش برنامه ریزی کرده ام ، چند روز دیگر بروید سراغ وبلاگ pillar } . بیست و پنجمین روزش روز فردوسی است . آنکه عجم را زنده کرده بدین پارسی . بله ، بله و هزار بار بله . در میدانی بین دروازه دولت و چهار راه کالج ، آن عالیجناب سراپا سفید { خدا رحمت کند آن میکل آنژ شرق ، استاد ابوالحسن خان صدیقی سازنده مجسمه اش را ، یکی از پست های قدیمی ام را در همین رابطه ببینید } ، با کتابی در دست ایستاده است . این پایین دلار می فروشند و شلوغ است . آن بالا مرد سفید ، مدعی است کتابش عجم را زنده کرده است به پارسی اش . این پایین ، آدم و اسکناس همه رقم موجود است ، غیر پارسی اش . خبری هم نیست از شعر و شاعری ؛ جز در دست فال فروش های کوچک و پیله که می چرخند دور آدم و بیت های قرن هشتمی می فروشند .... . البته اردیبهشت یک دلمشغولی دیگر را هم برای من دارد و آن هم بیست و چهارمین روزش است که روز میلاد یکی از عزیزانم است ؛ دوشیزه زهرا حسنی عزیزم . عزیزم که رهی معیری جانم را می شناسد . حافظ را می شناسد و البته کمی هم من را . برایش آرزوی سلامتی می کنم . آرزو می کنم که روزی گرفتار محبت و رحمت خدا و اولیایش شود ، تا پاداش محبت های این شب ها و روزها را ببیند . بله ، به راستی خداوند عزیز برای بنده مهربانش کافی است . نهایتا برایش آرزو می کنم که مانند من سخت گیر نباشد ، بی خود نیست که حافظ می فرماید : دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش / کز شما پنهان نشاید داشت راز می فروش / گفت آسان گیر برخود کارها کز روی طبع / سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش .... . از همین جا هم به خودش هم به پدر و مادر عزیزش ، خواهر عزیز ، با احساس و دوست داشنی اش ، شهر زیبایش شیراز که انشالله به حق حضرت دوست و به قول سعدی پادار باشد تبریک می گویم چنانکه می فرماید :
خوش آن سپیده دمی باشد آن که بینم باز / رسیده بر سر الله اکبر شیراز
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا / که دار مردم شیراز ، در تجمل و ناز
نهایتا به عنوان هدیه و پیشکش ebook کتاب شاهنامه فردوسی را دانلود کنید . در ادامه مطلب توجه شما عزیزان را به نکات خاص تری جلب می نمایم .
باسپاس
سیدعمادالدین قرشی
اردیبهشت ماه 1387 خورشیدی
ادامه مطلب
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له
ريچارد فايمن سرمشق كساني است كه در مورد علم مي نويسند يا آن را درس مي دهند . او برنده جايزه نوبل بود و نبوغ فراواني در توضيح مسائل بسيار پيچيده علمي به صورت ساده داشت . ذهن او جنگل اصطلاحات علمي ، موانع شرطي موجود در يك مطلب را به طور كامل مي برد و به سراغ ايده اصلي مي رود . سپس آن را مانند گوهري براي شما نمايان مي كند تا همه چيز آن را به سهولت و جمال مشاهده كنيد . متني را كه در ادامه برايتان گذاشتم و خواهيد خواند عنواني داشت به اين مضمون Like father , Like son كه تقريبا همان شعر قديمي و ضرب المثل معروف است :
پسر كو ندارد نشان از پدر / تو بيگانه خوانش نخوانش پسر
و حالا برويم سراغ اصل ماجرا { در آينده انشالله بيشتر از فايمن برايتان خواهم گفت و خواهم نوشت ..... و البته باید اشاره کنم که ایده نوشتن این متن را از بانوی عزیز شقایق بیات گرفته ام که البته ایشان هم در وبلاگشان تو را می سپارم به مینای مهتاب از دور دستی بر آتش دارند !!! . همچنین در تصویر بالا سمت چپ ریچارد فایمن عزیزم هست و در سمت راستش هم منم که یکی از کتاب هاش به نام ماجراجویی های فیزیک دان قرن بیستم ... در دستم هست !!!! }
پسر مثل پدر
وقتي بچه بودم خارج از مطالبي كه پدرم به من مي آموخت ، خودم نيز شوق آموختن داشتم . بنابراين تلاش كردم به پسرم چيزهاي جالب و زيبايي درباره دنيا بگويم . وقتي كه پسرم خيلي كوچك بود ، او را به رختخواب مي برديم و همين طور كه مي دانيد براي او قصه مي گفتيم . من برايش قصه اي مي ساختم درباره آدم هاي كوچكي كه قد بسيار كوتاهي داشتند .... . آنها قدم مي زدند ، پيك نيك مي رفتند و در هواكش زندگي مي كردند . آنها از بين چيزهايي كه براي آنها بلند ، بزرگ و آبي بود و شبيه درخت هايي بدون برگ و فقط با يك ساقه بودند ، حركت مي كردند و مجبور بودند از بين آنها حركت كنند و .... . پسرم كم كم به اين نتيجه مي رسيد كه آن چيزهاي بلند پرزهاي يك قاليچه هستند ، پرزهاي روي قاليچه آبي . او از اين بازي لذت مي برد ، چون همه چيز را خيلي عجيب براي او توضيح مي دادم و او اين قصه ها را دوست داشت ، چون ما در اين بازي همه چيز هاي عجيب و غريب را داشتيم . حتي يكبار او را از نظر ذهني به داخل غار مرطوبي كه هوا در آن رفت و آمد مي كرد بردم ، هواي سرد داخل غار مي شد و هواي گرم از آن بيرون مي رفت و به همين ترتيب . در واقع منظور من از اين غار بيني سگ بود و به همين روش من توانستم به او همه چيز را راجع به فيزيولوژي ياد بدهم .
او اين روش را دوست مي داشت ، به همين طريق من خيلي از مسائل را به او ياد مي دادم و من هم لذت مي بردم . چون از چيزهايي كه دوست داشتم به او مي گفتم . هنگامي كه او حدس مي زد كه منظور از بازي و قضيه چيست ، لذت مي برديم . من يك دختر نيز داشتم و سعي مي كردم كه همين چيزها را به او هم بگويم ولي شخصيت دختر من متفاوت بود . او دوست نداشت كه به اين قصه ها گوش كند . او دوست داشت داستان هاي كتاب ها را برايش دوباره تكرار كنيم . از من مي خواست كه برايش داستان بخوانم ، نه اينكه برايش داستان بسازم و اين يك شخصيت متفاوت است . اگر من بگويم كه روش خوب براي آموزش علم به كودكان ساختن داستان ها از اين آدم هاي كوچك است ، حرف درستي نزده ام چرا كه اين روش اصلا روي دخترم جواب نداد با اينكه روي پسرم موثر بود .
با سپاس
سیدعمادالدین قرشی
اردیبهشت ماه 1387 خورشیدی



