تبليغاتX
Diamond

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

بسیار خوب ، اکثر دوستانی که به این صفحه و این وبلاگ وارد می شوند ، از تراکم بیش از حد مطالب گله دارند ، اگر چه جواب من هم این است که مطالب را سیو کنند و سر فرصت بخوانند ، با این حال این بار به گونه ای متفاوت تر از گذشته این پست را آماده کرده ام . مطالب این پست در  7 گام تنظیم شده که 3 موردش دانلود است { سعی کنید حتما دانلود کنید ..... } و البته در هر گام تمام تلاشم را کردم که موجز تر بنویسم . بنابراین بروید سراغ لینک ادامه مطلب ..... .

 

باسپاس

سیدعمادالدین قرشی

یلدای 1386 خورشیدی

 

 

گام اول : شب یلدای عزیز و دوست داشتنی

گام دوم : داستانی درباره عشق

گام سوم : مطلبی پیرامون دوست و ارزش دوستی از نظر من

گام چهارم : روز عرفه ، اعیاد قربان و غدیر  بر بندگان صالح ایزد مهربان  ، مبارک   

گام پنجم : دانلود موزیک

گام ششم : دانلود نرم افزار

گام هفتم : دانلود کتاب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط emad ghorashi در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 18:29 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

  علتی که باعث شد این مطلب را بنویسم از این قرار است . چند روز پیش بنا به کاری طرف های سعدی و چهارراه استانبل بودم . کارم که تمام شد ، با خودم گفتم ، ما که تا اینجا آمده ایم ، این دو قدم را هم از کنار دیوار سفارت بریتانیا گز کنیم تا در میدان فردوسی هم سلامی به عالیجناب فردوسی (ره) کرده باشیم و هم سوار این خطوط حمل و نقل BRT بشویم که برگ برنده جناب قالیباف در انتخاب مجددش در سمت شهردار بود . { ماجرای BRT را در وبلاگ دیگرم توضیح دادم .... } . وقتی پرچین دیوارهای سفارت را رد کردم و کم کم به میدان رسیدم ، دیدم دور مجسمه شلوغ است . اول فکر کردم توریست هستند ولی بعد متوجه شدم ، چند تا از کارگران افاغنه { ابدا قصد توهین یا تبعیض نژادی ندارم } مشغول دست کشی روی مجسمه هستند ... خلاصه که به نام رسیدگی به مجسمه با قلموی نقاشی ساختمان ، آن را رنگ می کردند و جای شره رنگ ، روی پایه آن پیدا بود ... .. . به نظرم قرار بوده مجسمه مرمت علمی بشود تا نقاشی عملی ، توی آن سرما چند تا آه کشیدم ، هوا سرد بود ، مردم بدون اینکه یک لحظه دقت کنند دارد بیخ گوششان چه اتفاقی می افتد ، فقط دنبال کار خودشان بودند ... . گوشه میدان روی بیلبرد نوشته بود ... زمستان زیباست ، اگر آماده باشیم ... . کفرم درآمده بود .... فقط به روان پاک فردوسی درود فرستادم و گفتم فردوسی عزیز بسیار متاسفم .... . می خواهم  مطلبی راجع به سازنده مجسمه ات بنویسم ، شاید چند نفر بیشتر یاد بگیرند . به سمت اتوبوس های  BRTراه افتادم .... .

ابوالحسن خان صدیقی ؛ سازنده زیباترین اثر مجسمه سازی تاریخ ایران  ،

صاحب اثر جاودانه مجسمه فردوسی و صدها اثر ماندگار دیگر ، سفرای دیگر کشورها پیشتر لقب میکلانژ شرق را به او داده اند

 

  سال ها پیش ، وقتی ابوالحسن صدیقی چند مجسمه از فردوسی ساخت ، یکی در طوس ، یکی در میدان فردوسی تهران ، دیگری در تالار ورودی کتابخانه ملی وقت { ساختمان 30 تیر } و چهارمی در میدان ویلابورگز رم پایتخت ایتالیا قرار داده شد و در مراسمی با حضور نخست وزیر ، وزیر فرهنگ و دانشمندان و مقامات ایتالیای آن روز ، به او نشان عالی هنر اعطا شد . در ایتالیا که در رشته های گوناگون هنری ، سرامد کشورهاست نشان هنر گرفتن ؛ کار هر کسی نیست و هنر می خواهد . وقتی نوبت سخنرانی به ابوالحسن خان صدیقی رسید ، خطاب به مقامات آنجا گفت : تعجب می کنم که چرا به جای نشان شجاعت ، نشان عالی هنر به من اعطا شد . زیرا در سرزمینی که مجسمه سازان بزرگی چون میکل آنژ و داوینچی  در آسمانش طلوع کردند ، کسی که از ایران بیاید و مجسمه حکیم فردوسی را در پایتخت روم باستانی بگذارد ، شایسته نشان شجاعت است ، نه هنر !!!! .... . 

  امروز در یک کشور بیگانه هنوز آن مجسمه در همان میدان که به میدان فردوسی تغییر نام داده صحیح و سالم قرار دارد . اما مجسمه ای که او به کتابخانه ملی ایران هدیه - تاکید می کنم ؛ هدیه داده بود ، با جابجایی ساختمان به تپه های میرداماد ، به طاقچه ای در پشت قفسه ها منتقل شده و دیگر در تالار ورودی جای ندارد و قرار است مجسمه یک نویسنده متوسط خارجی ، جای آن را بگیرد . میدان فردوسی تهران هم که با ساخت برج هیولایی در ضلع جنوب غربی آن و محوطه مترو که یکهو سر از زمین در آورد و مثل آتش فشان ، غبار و دوده بر سر و روی مجسمه و ریه ما نشاند ، جو فرهنگی اش ، نیست و نابود شد . در صورتی که ساخت و ساز در آن باید با ملاحظات و تناسبات زیبایی شناسه شهرسازی همراه باشد تا شکوه مجسمه در آن میدان حفظ شود . مجسمه برنزی قدیمی این میدان هم که به دانشگاه منتقل شد ، در مسیر گزند باد است و ریزش باران اسیدی تهران . به سازمان میراث فرهنگی که امیدی نیست . شهرداری هم که این جور . امیدوارم حداقل یک دولت مرد یا .... اگر این مطلب را می خواند ، کاری بکند ؛ چرا که با کار فردوسی هویت ما از گزند باد در امان می ماند ؛ باشد که مجسمه های فردوسی نیز چنین شود .

 

لینک زیر شعری از فردوسی در باب ستایش خرد است ، بسیار به جاست

http://shahnameh.recent.ir/default.aspx?item=3

 

{ این هم یک خبر است ..... }

مجسمه خيام كه يكي از آثار مرحوم ابوالحسن صديقي و يادآور پيشينه چند ده ساله پارك لاله در تهران است پس از بررسي هاي شهرداري از اخراج شدن نجات يافت

مديران منطقه اعلام كردند اين اثر هنري را در اقامتگاه 30 ساله اش حفظ خواهند كرد .

 

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1519428

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 16:49 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

   تصویر بالا قشنگه ، این طور نیست ... حتما همین طوره . این تصویر زیبا از یک کهکشان در همسایگی کهکشان ماست . این تصویر را از سایت galaxyphoto گرفته ام ، لینکش را هم گذاشته ام تا بروید و از منظر علمی و نجوم پیرامونش بگردید و سیاحتش کنید .

http://galaxyphoto.com/nebulae.htm

 

  اما حرف من چیز دیگری است ، تا چند روز دیگر ماه ذی القعده هم تمام می شود و ذی الحجه جدید آغاز می شود { حالا بگذریم از این قضیه که شب یلدا هم این وسط هاست } الان که شما دارید این متن را می خوانید خیلی از عزیزانمان { حالا چه ایرانی و چه غیر ... توی فیلم نامه قرار بود که همه برادر و خواهر باشیم !!!! } در عربستان مشغول مناسک حج هستند { تصمیم گرفته بودم مطلبی ننویسم ، ولی مگر می شود } در همین شب ها ، در جمعی خانوادگی بحث حج و ... بود . تلوزیون هم روشن بود و جناب حاج امیر حسین مدرس هم مشغول گزارش تهیه کردن از مدینه منوره و ... بود . { حاشیه پردازی را کنار می گذارم و می روم سراغ اصل مطلب }  خیلی ها را دیده ام که خودشان دلشان برای خدا تنگ می شود ، آشتی می کنند و رسم بندگی را از سر می گیرند . خیلی ها هم ناگهان چشمشان روی یک نشانه ، یک آیه ای که تا قبل از این هر روز از کنارش رد شده بودند و ندیده بودنش ، باز می شود و بر می گردند . خیلی ها هم می روند ، برای همیشه می روند از این رسم بندگی و سعی می کنند فکر نکنند به روزگاری که بنده خدا بوده اند ....

  سوره پنجاه و پنجم ام قرآن کریم سوره زیبا و محترم الرحمن است { فکر می کنم اگر تا به حال آن را مطالعه نکردید ، حداقا یکبار اگر در مراسم درگذشت و ختمی شرکت کرده باشید شاید آن را شنیده باشید } سوره زیبا و عجیبی است . از یک طرف به عروس قرآن مشهور است و از طرف دیگر سوره ای پر از حکمت و معرفت . خداوند عزیز در آن شروع به بر شمردن نعمت ها می کند ، به امید اینکه فقط یکبار و یکبار چشم ما به یک نشانه بخورد و این دسته 3 شاخ عالیجناب ابلیس را رها کنیم . روده درازی نمی کنم ، در آیه 37 این سوره اشاره ای به کهکشانی شده از گل سرخ ، شاید حدود 1400 سال پیش در قرآن کریم خدا نشانه ای برای  من و توی نوعی گذاشته بوده که امروز و امشب و این هفته یادش بیفتیم . خدا کند که شعور در کش را داشته باشیم .

 

 

 

 

  این همان عقده ای بود که در گلویم مانده بود ... در ادامه مطلب به مناسبت سالروز وفات سعدی عزیز متنی را آماده کردم که امیدوارم با علاقه و میل بخوانیدش . ضمنا در pillar هم یک خبرهایی است ، دوست داشتید آنجا هم سری بزنید ..... یک غزل برایتان گذاشته ام .... . ولی قبلش بروید و یک کم درمورد سعدی عزیز بخوانید

 

http://seagh.blogfa.com

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط emad ghorashi در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 19:11 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

چسب زندگی

 

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی ، کی راهبر شوی

 

  این روزها همه چیز می چسبد ، از شعر مولوی(ره) گرفته ، تا غزل های سعدی (ره) و حافظ (ره) ، از شعرهای نیما گرفته تا ترانه های معینی کرمانشاهی و حسین منزوی . این روزها همه چیز می چسبد ، مثل قدم زدن ، مثل هوبی خوردن در فاصله گذشتن از عرض یک پارک پاییزی و رسیدن به ایستگاهی که اتوبوس هایش هنوز نیامده اند ، این روزها سوار اتوبوس شدن هم می چسبد ،  درست مثل خود چسب که جان می دهد برای چسباندن و چسبیدن . بعضی وقت ها نمی دانم چرا فکر می کنم ، پاییز هم یک چیزهایی توی مایه های چسب رازی و غفاری و ... است ؛ با همان خاصیت بالای چسبندگی ، فقط یک فرق خیلی ساده و کوچک بین پاییز و این چسب ها وجود دارد . چسب ها اشیاء بی جان را به هم می چسباند و پاییز در عوض  در عرض 3 ماه طوری ما را به زندگی می چسباند که شیرین برای 9 ماه دیگر سال انرژی داریم . البته ممکن است ، خیلی ها بهار برایشان خاصیت چسب زندگی { چه اصطلاحی کشف کردم } را داشته باشد و برخی زمستان ، اما خوب که تماشا کنی و چشمهایت را هم با وایتکس بشوری تا برق بیفتد ؛ می بینی که هیچ فرقی بین این چسب های زندگی نیست و مهم خاصیت چسبندگی آنهاست . خاصیتی که باعث می شود همه چیز بچسبد . از قدم زدن در غروب و صبح و ظهر گرفته تا نشستن توی اتوبوس و بی هدف توی خیابان های تهران وول خوردن . همه چیز این روزها می چسبد ، حتی چیپس خوردن توی پارک و تاب سوار شدن و تاب خوردن ، کوه رفتن هم می چسبد این روزها ، مخصوصا اگر دم صبح راه بیفتی و ظهر نشده بساط چایی ات را علم کنی یک گوشه دنج و بعد بنشینی و برای خودت هی شعرهای نرودا را بخوانی یا با لورکا زمزمه کنی ؛ ... سبز تویی که سبز می خواهمت ، سبز آب و سبز علف  .... . این روزها همه چیز می چسبد حتی نشستن پشت پنجره و زل زدن به درخت هایی که به ردیف کنار خیابان صف کشیده اند و برگ هایشان هر روز که از خواب بیدار می شوی کمتر و کمتر می شوند . آنقدر که این روزها می شود تک و تو برگ های باقی مانده روی شاخه ها را شمرد ، باور کنید این شمردن برگ ها هم می چسبد از بس که پاییز چسب دارد .

  اصلا نوشتن همین نوشته هم می چسبد ؛ آنقدر که آدم هی دلش می خواهد آسمان را به ریسمان ببافد و ثابت کند که در پاییز همه چیز می چسبد ، حتی نفس کشیدن کنار کوچه باغ هایی که از دلشان بوی برگ می آید ، برگ های سوخته ای خاطرات بهار و تابستان را در دل دارند . اما این روزها که می گذرد ، برگ های تقویم مثل برگ های درختان می ریزد تا یادمان بیاورند که پاییز هم رفتنی است ، حالا آذرماه است ، آذر ، ماه آخر پاییز . حالا تا پایین پاییز و آغاز زمستان راه زیادی نمانده است ، چشم که به هم بزنی پاییز تمام شده است ، زمستان گذشته است و بهار رسیده است و باز هم بهانه برای قدم زدن و شعر خواندن و نوشتن و اتوبوس سوار شدن و زل زدن به خیابان هایی که در متن شان هر روز و هر ساعت داستان های زیادی اتفاق می افتد ، هست . عزیزانم ؛ دختر خانم ها ، آقا پسرها ، عزیزانی که از من بزرگترین و احترامتان واجب ، شماهای که کوچکترین و دردانه ، زندگی همین هاست ، انگار همین روزهای ساده تکراری که گاهی تکرارشان هم بدجوری می چسبند ؛ درست مثل این بیت حافظ (ره) :

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

 

 

در این قسمت می خواهم شما را با یک کتاب زیبا و حیرت انگیز آشنا کنم ، در این مدت که نیستم سعی کنید از این کتاب بهره کافی را ببرید برای معرفی این کتاب و علاقمند کردن شما عزیزان توجه شما را به ‌ ترجمه‌ متن‌ درج‌ شده‌ در پشت‌ جلد چاپ‌ فر‌انسه‌ کتاب‌ ، جلب می کنم .

 

 

  ولى‌ به‌ چه‌ درد مى‌خورد؟ ، ‌اين‌ پرسش‌ ر‌ا ‌غالباً د‌انش‌‌آموز‌ان‌ با معلمين‌ خود در ميان‌ مى‌گذ‌ارند.  هنگامى‌ که‌ ‌اين‌ سو‌ال‌ ‌از د‌هان‌ بچه‌‌ها‌ى‌ کم‌ سن‌ و سال‌ درمى‌‌آيد کاملاً معقول‌ و قابل‌ قبول‌ ‌است ‌، ولى‌ وقتى‌ ‌از زبان‌ ‌افر‌اد بالغ‌ و متصد‌ى‌ مسئوليت‌‌ها‌ى‌ ‌اجتما‌ع‌ شنيده‌ مى‌شود ، نه‌ تنها تعجب‌‌انگيز بلکه‌ تاسف‌آور ‌است‌.  درطول‌ زمان‌، ‌همو‌اره‌ رياضيات‌ با ساير فعاليت‌‌ها‌ى‌ ‌انسانى‌،  از جمله‌ فعاليت‌‌ها‌ى‌ ‌اد‌ار‌ى‌، فنى‌، ‌علمى‌ و فر‌هنگى‌ ‌ارتباط‌ د‌اشته‌ ‌است‌. ‌اما ‌از حدود ۳۰ سال‌ پيش‌، شا‌هد يک‌ ‌انفجار و‌اقعى‌ در زمينه‌ تعد‌اد حوزه‌‌هايى‌ ‌هستيم‌ که‌ پيشرفته‌ترين‌ پژو‌هشها‌ى‌ رياضى‌ ‌از ملزومات‌ ‌آنها ‌هستند.  از کدنگار‌ى‌ گرفته‌ تا پرد‌ازش‌ تصوير، ‌از فروشها‌ى‌ مز‌ايده‌‌ا‌ى‌ گرفته‌ تا صنايع‌ ‌هو‌انورد‌ى‌، ‌از ديسکها‌ى‌ نور‌ى‌ گرفته‌ تا تلفن‌ ‌همر‌اه‌، ‌از فيزيک‌ و ‌از بينهايت‌ کوچک‌ گرفته‌ تا ژنتيک‌ مولکولى‌، ‌از دنيا‌ى‌ ‌اقتصاد و ‌امور مالى‌ گرفته‌ تا فناور‌ى‌ ‌عالى‌، ‌از دنيا‌ى‌ ‌آکادميک‌ تا جهان‌ صنعت‌، کاربرد‌ها‌ى‌ رياضيات‌، ‌از شمار بيرون‌ ‌است‌ و طيفى‌ بيش‌ ‌از پيش‌ وسيع‌ ر‌ا در برمى‌گيرد . در جهت‌ ‌عکس‌، مسائل‌ مطرح‌ شده‌ در دنيا‌ى‌ تکنولوژ‌ى‌، دنيا‌ى‌ ‌امور مالى‌ و دنيا‌ى‌ ژنتيک ‌، که‌ فقط‌ به‌ ذکر ‌آنها بر‌ا‌ى‌ ‌اختصار بسنده‌ مى‌کنيم‌، به‌ شکل‌ دو جانبه‌ موجب‌ مى‌شوند که‌ نظريه‌‌ها‌ى‌ جديد‌ى‌ در رياضيات‌ ‌ابد‌ا‌ع‌ شوند و گسترش‌ يابند.  مقالات‌ مختلف‌ ‌اين‌ کتاب‌ مى‌خو‌ا‌هند به‌ وضوح‌ نشان‌ د‌هند که‌ حضور رياضيات‌ در ‌همه‌ ‌عرصه‌‌ها در دنيا‌ى‌ ‌امروز رو به‌ ‌افز‌ايش‌ ‌است‌، و در ‌عين‌ حال‌ نبايد فر‌اموش‌ کرد که‌ رياضيات‌ به‌‌عنو‌ان‌ نظامى‌ که‌ سرچشمه‌ دقت‌ و شادمانى‌ ‌است‌ ‌از ملاحظات‌ فلسفى‌ و ‌از ‌آثار و بد‌ايع‌ ‌هنر‌ى‌ نيز ‌الهام‌ مى‌گيرد.

 

انفجار ریاضیات - دریافت نسخه الکترونیکی کتاب

http://ims.ir/publications/em/ims_explosion_mathematiques.pdf

 

 

توضیحات بیشتر را در این لینک ببینید ، روی تصویر ، گوشه راست پایین دبل کلیک کنید تا کیفیتش بالا برود

http://i8.tinypic.com/86gp0kz.jpg

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 18:38 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

وقتی دستشویی ، غار علیصدر شد

 

  چند وقت پیش رفته بودم منزل یکی از دوستان ، بنا به کاری ..... . بعد از سلام و علیک و گذر ساعتی ، بنا به تعارف آماده نهار شدم ؛ رفتم دستشویی گلاب به رویتان ندارد ، رفتم دست و صورتم را بشویم دیدم از سقف چلیک ، چلیک ، آب می چکد پایین . خیلی رمانتیک بود ، یاد غار علیصدر افتادم . همین طور خیره شدم به سقف و همزمان با دیدن تبله های زرد و گچ های نمناک ، یاد قایق پدالی های پارک شهر و بستنی خوردن ..... . یک دفعه صدای زنگ در بلند شد ،جوری که من را از غار بیرون آورد ... . انگار بلا نسبت سگ دنبالش کرده بود .... مدام در می زد و زنگ را فشار می داد .

  در را که باز کردیم { قابل ذکر است که این دوست من مجرد هستند .... } یک آقایی با سر و روی خاکی ، موهای افشان ، چشم های از حدقه درآمده و با بیژامه ایستاده بود ... . دوستم فکر کرد محتاج است ، می خواست برود پولی بیاورد و ردش کند ..... که گفت : بیایید پایین ، خانه خراب شدیم !!!! . با احتیاط به دنبالش راه افتادیم تا ببینیم خانه خرابی مرد بیاژامه پوش چه ربطی به ما دارد . در آپارتمان طبقه پایین باز بود ، رفتیم تو ، فهمیدیم این آقای خاک بر سر فحش نمی دهم ؛ منظورم خاکی است که بر سر و دوشش ریخته بود   همسایه طبقه پایینی دوستم است { لازم به ذکر است که دوست عزیزم تازه 3 ماه است که به این مجتمع نقل مکان کرده اند ... } . دوستم می گفت چهره اش چقدر آشناست ، اما نمی دانست کجا دیده اش ..... . رفتیم تو ، دیدیم دستشویی شان یادآور آبشار نیاگارا است . آب شرشر کنان از سقف می ریخت و مثل تسونامی ریخته بیرون و خانه و زندگی مثل تایتانیک داشت در آب فرو می رفت . رفتیم شیر فلکه اصلی را قطع کردیم ، چند دقیقه بعد یک خانومی خوشحال آمد پایین ، بعدا فهمیدیم او همسایه طبقه بالایی دوستم هستند ؛ آمده بود ببیند چه چیزی مانع شنای قورباغه دخترش در وان حمام شده ..... . خلاصه رفتیم یک سری عمله و بنا و لوله کش آوردیم . بعد از کندو کاوهای فراوان در هر سه طبقه ، مقداری لوله زنگ زده و سوراخ پیدا شد که به لوله های توالت های تخت جمشید می مانست ، به نظر مان خیلی تاریخی می آمد و قبلا غیر از این جا ، چند جای دیگر هم به امر خطیر انتقال آب مشغول بوده اند . لا به لای خاک و خل ها هم چیزهای عجیبی مثل تکه سنگ ، آجر پاره ، فسیل پوست موز ، میل گرد ، گونی ، ... چوب بستنی و تفاله های چایی و سیگار و ..... یافت می شد . بعد از تعویض لوله ها و پایان عملیات حفاری و تعمیر ، پول قلمبه ای به عزیزان لوله کش و بنا و ملحقات داده شد . .... .

  این اتفاق از منظر خیلی ها ، حادثه ناگواری است . اما برای من و مخصوصا دوستم میمون بود ، چون باعث آشنایی با همسایه های طبقه بالایی و پایینی ، اعضای خانواده ها ، خانه ها و دکوراسیونشان شد و از طرفی یک لقمه نان در سر سفره لوله کش و بنا و ... نهاد و از همه مهمتر خاطرات علیصدر و پارک شهر و نیاگارا و تایتانیک و .... را  برای  من زنده کرد ..... . همین جا لازم می دانم که از کم کاری عزیزان بساز بفروش که با استفاده از لوازم بنجل و چندبار مصرف در این زمان شهرنشینی و تنهایی باعث آشنایی همسایه ها با  هم شده ، نانی در سفره دیگران نهاده ، ما را به اعماق خانه آشنا کرده و خاطرات گذشته را در یادمان زنده می کنند ، کمال تشکر را بنمایم ..... .

 

یک خبر داغ : سازمان ميراث فرهنگي براي حفظ اين کافه خاطره انگيز اقدامي انجام نداده است بنابراین کافه نادري فروخته مي شود

این لینک را ملاحظه بفرمائید .... . { روی عکس دبل کلیک کنید و بعد سیوش کنید و بخوانید }

http://i4.tinypic.com/89ke9nt.jpg

 

راستی این ترانه را دیشب برای بار 2000 ام گوش کردم و لذت بردم .... .

ای یار من با صدای هایده

 

اي يار من ،  اي يار من ، اي دلبرو دلدار من / اي محرم و غمخوار من ، اي دين و اي ايمان من
خوش مي روي در جان من ،  اي درد تو درمان من / چون مي روي بي من مرو ، اي جان جان بي تن مرو
هفت آسمان را بر درم واز هفت دريا بگذرم / اي شعله تابان من هم رهزني هم رهبري
هم اين سري هم آنسري ، اي نور بي پايان من  / چون مي روي بي من مرو ، اي جان جان بي تن مرو
اي ديدن تو دين من ، اي روي تو ايمان من / اي هست تو پنهان شده  ، در هستي پنهان من
اي ديدن تو دين من اي روي تو ايمان من / اي هست تو پنهان شده  ، در هستي پنهان من
چون مي روي بي من مرو ، اي جان جان بي تن مرو



یک سایت فوق العاده هم برای خواندن مطالب مفید

 

  دانش در 60 ثانیه قالب یک وبلاگ را دارد و در آن شما می توانید در هر پست قطعه مختصر و مفیدی را از آخرین اتفاقات جهان دانش تا دانستنی های بامزه بخوانید ، ببینید یا بشنوید . بعضی پست ها شامل خلاصه یکی از مطالب مجله Scientifical Amerrican یا حاشیه ای بر آن هستند . بخش قابل توجهی از مطالب این سایت را پادکست ها و فایل های ویدئویی تشکیل می دهند . کلا سایت بیشتر راست کار جوان های اهل دانش و البته کم حوصله است ؛ درست مثل همین صفحه وبلاگ من ... .

لینک مربوط به این صفحه

http://www.60secondscience.com

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 14:31 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

زندگی کردن در گذشته ، دست کم یک حسن دارد ؛

این که ارزان تمام می شود

 

 شکسپیر در جایی گفته : اگر وقت تلف کنید ، زمانی فرا می رسد که وقت ، شما را تلف می کند ... . و همین یک جمله ذهن من را از هر تصویری که تا به حال از مفهوم زمان داشته ام ، می تکاند . بعد از خواندن این جمله ، احساس می کنم یک مقدار اوضاع برایم فرق کرده ، دیگر نمی توانم راست راست برای خودم ول بگردم ، پایم را بیندازم روی پایم و دستی دستی وقتم را به کشتن بدهم . راستش این روزها یک مقدار وقت تلف کردن برایم سخت تر شده ... . تیغ تیز زمان را بالای سرم می بینم و تصور می کنم هر لحظه منتظر است که تلافی کند ؛ تلفم کند ... .. . تازه فهمیدم که زمان کینه جو است . اگر با او بد تا کنی ، به دل می گیرد و به وقتش با تو بد تا می کند ، تلفت می کند ... . 

 

  بسیار خوب حالا با این مقدمه نه چندان تلخ و شیرین ، در این هفته ، می خواهم میلاد یک از عزیزانم را که برایم بیشتر از یک دوست ارزش دارد ، تبریک بگویم { البته به شیوه خودم ...... به دلایل شخصی از ذکر روز خودداری می کنم ..... .}

 

دختر آرزوهایت را اسیر هر خواستگاری نکن

 

الهه سهم عاشقانه من بودی و من ؛ اما تو از روز اول زیادی دقیق بودی ؛

وقتی گفتم دو خط مثلا موازی ، دو خط کشیدی ، کاملا موازی

و حالا هرگز مال من نخواهی شد ... . و من ، تو ،

الهه قسمت عاشقانه من بودی و من ، اگر یک کم تنها یک ذره خط هایت کج بود ......

 

   الهه ای عزیز دارم که معتقد است 13 هزار سال پیش سنجاقک کوچکی بوده است در حوالی آفریقای جنوبی و هزاران هزار سال قبلش ، علف سبز و نازک در هند شرقی . الهه عزیز من ؛ صبح که از خواب بیدار می شود ؛ یک عود کوچک روشن می کند و به تخته سنگ بزرگی که وسط اتاقش گذاشته است آب می پاشد و ورد می خواند . الهه عزیز من ، می تواند چند ساعت تمرکز کند و چند شبانه روز نخوابد و چند هفته با کسی حرف نزند . الهه عزیز من ، با یک فنجان چای سبز تلخ ، دوران ریاضتش را شروع می کند و به تو هم تعارف می کند . الهه عزیز من ، می تواند در تکراری ترین روزهای زندگی ات حرف تازه ای بزند . الهه عزیز من ، گاهی فقط با یک گلدان شمعدانی کوچک خوشحالت می کند و با یک بشقاب شیرینی پنجره زندگی ات را تازه می کند و به یادت می آورد که هنوز چقدر فرصت زندگی کردن داری و بودنت چقدر مهم است . تنها الهه عزیز من ؛ می تواند به خاطرت بیاورد که چقدر خوب و باشکوه است که آدم آفریده شدی ؟!!!! .

دوست و دوستارت ..... عمادالدین 

ترانه آوازک از آلبوم آوازک با صدای مهستی(ره) ، بسیار به جاست و زیبا ، انگار برای امثال من خوانده ... ، تقدیم الهه عزیزم می کنم ... .. .

 

 

بخوان آوازکی تو شور و دشتی ، که دل پر شور امشب

یکی تو صحنه یادم نشسته ، که از من دور امشب

به زیر کنبد آبی احساس ، یکی بود و یکی هست

قسم به قصه های عاشقانه ، دلم تنگ کسی هست

کسی که قصه ناب نگاه رو ، یه مهتاب شب به من گفت

از اون ، تو همه شب های مهتاب ، به یادش خوابم آشفت

همون که کوچه بن بست عشق رو ، به نام دلگشا خوند

منو به خونه گرم دلش برد ، دل رو عاشق سرا خوند

تو اون کوچه که اسمش دلگشا بود ، دلم تنگ کسی هست

تو اون خونه که یک عاشق سرا بود ، دلم تنگ کسی هست

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 0:0 |