تبليغاتX
Diamond

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

6  عدد تاریخی حاکم بر کل جهان

 

ای برادر تو همه اندیشه ای / مابقی خود استخوان و ریشه ای

گر گلست اندیشه ان تو گلشنی / ور بود خاری تو هیمه گلخنی

 

{ ε } اپسیلون بیانگر آن است که هسته های اتمی با چه شدتی به یکدیگر متصل شده اند و چگونه تمامی اتم های موجود در زمین شکل گرفته اند . مقدار اپسیلون انرژی ساطع شده از خورشید را کنترل می کند . از آن حساس تر اینکه ، چگونه ستارگان ، هیدروژن را به تمامی اتم های جدول تناوبی تبدیل می کنند . به دلیل فرایندهایی که در ستارگان روی می دهد ، کربن و اکسیژن ، عناصر مهمی محسوب می شوند ولی طلا و اورانیوم کمیاب هستند . اگر مقدار اپسیلون 0.006 یا 0.008 بود ما وجود نداشتیم . عدد کیهانی اپسیلون باعث تولید عناصری است که به ایجاد حیات منجر می شوند . کربن ، آهن ، اکسیژن و .... یا سایر انواع که باعث ایجاد جهانی عقیم می شود را کنترل می کند  .   

{ Ω } عدد کیهانی امگا نشان دهنده مقدار ماده کهکشان ها ، گازهای پراکنده و ماده تاریک در جهان ماست . امگا اهمیت نسبی گرانش و انرژی انبساط در جهان را به ما ارائه می دهد . جهانی که امگای آن بسیار بزرگ است ، بایستی مدت ها پیش از این در هم فرو رفته باشد و در جهانی که امگای آن بسیار کوچک است ، هیچ کهکشانی تشکیل نمی شود . تئوری تورم انفجار بزرگ می گوید : امگا باید یک باشد ؛ هرچند اخترشناسان درصددند مقدار دقیق آن را اندازه بگیرند . 

{ D } این عدد مهم تعداد ابعاد فضا است . ما ظاهرا در جهانی 3 بعدی زندگی می کنیم . اگر D برابر 2 یا 4 بود ؛ امکان تشکیل حیات وجود نداشت .  البته زمان را می توان به عنوان بعد چهارم فرض کرد ، اما باید در نظر داشت بعد چهارم از لحاظ ماهیت با سایر ابعاد تفاوت اساسی دارد ؛ چرا که این بعد همانند تیری رو به جلوست . ما فقط می توانیم به سوی آینده حرکت کنیم .

{ N } چرا جهان پیرامون این چنین وسیع است که در طبیعت عدد مهم و بسیار بزرگی وجود دارد . N نشان دهنده نسبت میان نیروی الکتریکی است که اتم ها را کنار هم نگاه می دارد و نیروی گرانشی میان آنها است . اگر این عدد فقط چند صفر کمتر داشت ، فقط جهان های مینیاتوری کوچک و با طول عمر کم می توانست به وجود بیاید . هیچ موجود بزرگتر از حشره نمی توانست به وجود بیاید و زمان کافی برای آن که حیات هوشمند به تکامل برسد در اختیار نبود .

{ Q } هسته اولیه تمام ساختارهای کیهانی ستاره اه ، کهکشان ها و خوشه های کیهانی . در انفجار بزرگ اولیه تثبیت شده است . ساختار یا ماهیت جهان به عدد Q که نسبت دو انرژی بنیادین است ، بستگی دارد . اگر Q  کمی کوچکتر از این دو عدد بود جهان بدون ساختار بود و اگر  Q کمی بزرگتر بود ، جهان جایی بسیار عجیب و غریب به نظر می رسید ، چرا که تحت تاثیر سیاهچاله ها قرار می گرفت .

{ Λ } اندازه گیری عدد لاندا در بین این شش عدد ، مهمترین خبر علمی سال 1998 بود . اگرچه مقدار دقیق آن هنوز هم در پرده ابهام قرار دارد . یک نیروی جدید نامشخص . نیروی ضد گرانش کیهانی . میزان انبساط جهان را کنترل می کند . خوشبختانه عدد لاندا بسیار کوچک است . در غیر این صورت در اثر این نیرو از تشکیل ستارگان و کهکشان ها ممانعت به عمل می آمد و تکامل کیهانی حتی بیش از آن که بتواند آغاز شود ، سرکوب می شد . 

 

    سیدعمادالدین قرشی

پاییز 1386 خورشیدی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 13:4 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

سبز، همه چيز سبز

 

  مجموعه  خانه سبز بعد از يک دهه بار ديگر از شبکه دو سيما ، صبح ها ساعت  9 ،  مخاطبان زيادي را به خود جلب کرده بود { ..... که البته الان پزشک دهکده دوباره جایش را گرفته ، اما من توانستم چند قسمت از این سریال را ضبط کنم ...  } . خانه سبز با بازي خوب و درخشان خسرو شکيبايي، مهرانه مهين ترابي، رامبد جوان، آتنه فقيه نصيري ، داريوش اسدزاده ، نادره ،  اسمائیل محرابی و ..... به کارگرداني و تهيه کنندگي مشترک مهران رسام و بيژن بيرنگ در زمان پخش اش با اقبال زيادي روبه رو شد و هنوز که هنوز است ، پس از يک دهه از بهترين هاي مجموعه سازي در تلويزيون ايران است . خانه سبز قرار است بار ديگر با مخاطبان خود تجديد خاطره کند و پس از آن شاهد پخش سريال سرزمين سبز باشيم .

 

 

  اگر یادتان باشد ، وقتي قرار شد سريال همسران را ادامه دهند ، بیژن بیرنگ و مهران رسام خواستند سريال ديگري بسازند . متنش را نوشتند ولي اسمش را نداشتند . تا اينکه خانه را رنگ سبز زدند  و اين طوري شد خانه سبز، در نتيجه همه چيز سبز شد . حرف ها ، آدم ها ، قصه ها و ... نمي دانم چه شد که رنگ سبز شد مورد علاقه مردم ، جوری شد که به جاي خداحافظي همه می گفتند ؛ سبز باشيد ... هنوز هم آثار رنگ سبز، در نام بعضي جشنواره ها ، گويش مجريان تلويزيون و رادیو ، يا سردر مغازه ها و ... در گوشه و کنار ديده می شود . حتماً  اين پيامي با خود دارد که چقدر ما آدم ها در تلاش دريافت پيام سبز زندگي هستيم .  تشنه اميد ، تشنه نگاه مثبت و تشنه ديدن نيمه پر ليوان . چيزي که بايد باشد ، نه چيزي که هست ، ديدن حقيقت به جاي ديدن واقعيت . گاهي ديدن واقعيت ها آنقدر تلخ است که حقيقت چيزهايي که بايد باشد را فراموش مي کنيم و آنقدر مذاقت زهر مي شود که نمي تواني در زندگي قدم جلو بگذاري .

  من تازه می رفتم راهنمایی که این سریال شروع شد . یادم می آید آن موقع ها به کسانی که خانه سبز را نگاه می کردند و طرفدارانشان می گفتند هپروتي ها ، يعني شوت ، يعني خلاص، يعني کساني که از کره ديگر آمده بودند و واقعيت ها را نمي ديدند .  الان که فکر می کنم می بینم ، واقعيتش حرف شان درست بوده . ما حتی به عنوان تماشاگران این مجموعه واقعاً از کره ديگر آمده بوديم ، کره اميد ها و روياها و ياد گرفته بوديم در اوج نااميدي خودمان ، بذر اميد بکاريم ، سخت است ، واقعاً سخت است ، وقتي دلت گريه مي کند ، بخندي و از زيبايي زندگي و ارتباطات انسان ها صحبت کني ، وقتي خودت با يک نفر هم نمي تواني ارتباط برقرار کني .... . و این تنها از عهده رسام و بیرنگ و گروهشان  بر می آمد . خب هپروتي ها ، اين طور آدم هايي هستند ديگر، اکثراً مجنون ، چه مي شود کرد هميشه مجنون ها ، عاشق مي شوند . عاشق مردم ، خاک ، رنگ ها ، بي رنگي ها ، نامردي ها و... ايران .... .

   هنوز هم بعد از این ده سال ، همين طور است . ياد گرفته ایم وقتي دلمان گريه مي کند با اميد دادن اطرافيان را بخندانیم و هنوز هم سخت است و سخت ولي سبز . آن وقت ها که ، خانه سبز بود ، ما ياد گرفته بوديم ، يعني خداوکيلي ، به ما می گفتن : آدم هاي ناسبز و بد و منفي را نبايد باور کرد ، کلي می جنگيديم که مگر مي شود آدم منفي نداشت . زورمان نرسيد و به خواست خدا ياد گرفتيم که مي شود جامعه ای را دید که آدم منفي نداشته باشد و ديديم وقتي آدم ها و فضاها خوبند ، همه با هم  احساس آرامش ، اميد و رضايت از زندگي مي کنیم ، آن وقت ها مثل امروزها نبود که وقتي تلويزيونت را روشن مي کني و دو تا کانال شده هفت تا کانال!!!!  ، همه چيز را ، قصه ها را ، آدم ها را ، رنگ ها را ... همه را بد مي بيني ، شارلاتان و بي پدر و مادر که به هيچ چيز رحم نمي کنند ، وقتي مي پرسي چرا ؟ مي گويند خب داريم واقعيت ها را مي گوييم ، نشان مي دهيم .... آن وقت ها وقتي از سبزي ها برایمان گفتند ، همه چيز سبز شد ، حالا اگر فقط از ناسبزي ها بگوييم همه چيز  ناسبز مي شود . آه ، دلم شديداً گرفته است و گريه مي خواهد ، به خاطر سبزي هاي فراموش شده ..... .

 

برای بدست آوردن اطلاعت مدرن تر این لینک را بخوانید :

http://cinemaema.com/NewsArticle2692.html

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 15:55 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

رشوه های مدرن یا همان دم خروس های قدیم { اسکناس 1000 ریالی }

 در این تصویر به خوبی مشهود است

 

 

من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش

 چون به فکر سوختن افتاده ای جانانه باش

 

  شب جمعه با چند نفر در مغازه یکی از دوستان جمع شده بودیم  و حرف می زدیم . صحبت از پیامک و SMS شد ... . یکی گفت ، آخرین SMS که به دستم رسیده این است :  برای سلامتی امام زمان (ع) 5 تا صلوات بفرست .... . فکر کردیم این SMS هم شبیه همه آن SMS های تکراری و هفتگی پنج شنبه ها و شب های جمعه است ؛ اما این یکی ادامه دار بود : ..... تا 10.30 فردا خبر خوشی می شنوی ، خداوکیلی کوتاهی نکن ...... . از آن جمع که جدا شدم غصه ام گرفت .... . یکی برای آدمی که اولین بار این SMS را نوشته ، دیگری اش خودم .... .

  غصه ام برای آن آدم این بود که چرا فکر کرده که باید برای صلوات فرستادن به ما رشوه بدهد ؟!! چرا فکر کرده ما اینقدر بی حوصله ایم که باید نتیجه هر کار خوبی را در کمتر از یک روز ببینیم ؟!! وگرنه بی خیال انجامش می شویم ... . یا اینقدر معامله گر هستیم که برای 5 تا صلوات و 5 تا SMS پیش پیش صورت حساب صادر می کنیم ؟!! . عادت کرده ایم .. یا خودمان را عادت داده ایم که همه چیز را بسته بندی شده تحویلمان بدهند . حالش را نداریم بدویم دنبال چیزی ، مگر اینکه یک شبه نتیجه بدهد . حوصله سرمایه گذاری روی چیزی را نداریم . حاضریم 100 تا راه کوتاه را برای رسیدن به مقصد برویم و شکست بخوریم ، اما یکبار راه بلند را امتحان نکنیم . به نظرم ؛ درباره امام زمان (ع) هم متاسفانه فقط ادعا می کنیم دلمان می خواهد امام(ع) را ببینیم ، فقط همین . اگر کسی بگوید فلان دعا را 40 روز بخوان و روز 41 ام امام(ع) را می بینی ، با کله قبول می کنیم و می رویم و می خوانیم ... اما اگر بگویند 70 سال درست زندگی کن تا شاید بعد از مرگت برای یاری امام(ع) برانگیخته شوی ، حوصله اش را نداریم .... به این فکر نمی کنیم که دیدن امام(ع) اصل نیست و آنهایی هم که ایشان(ع) را دیده اند ، هیچ کاری را فقط به نیت دیدن انجام نداده اند .... همین است که بعضی ها به خودشان اجازه می دهند ما را سرکار بگذارند ، از خودشان کنسرو درست کنند و به ما گران بفروشند به قیمت عمرمان و باعث غصه خوردمان شوند ... .

  حالا بریم سراغ غصه خودم برای خودم ؛ تازگی هاکه نه ، چند وقت است آمین بعد از دعای تعجیل در فرج را بلند نمی گویم . مکث می کنم . من و من می کنم و یواش می گویم ؛ با یک جور خجالت و هزار جور فکر ، فکر می کنم من لیاقت این دعا ، این آرزو را دارم ؟!! ما لیاقتش را داریم ؟!! مهمتر از لیاقت ، شهامتش را دارم ؟!! شهامتش را داریم ؟!! فقط تصورش را بکنید .... . دارید عزیزی را که تصادف کرده و حالش وخیم است را به بیمارستان می رسانید و حالا توی ترافیک گیر افتاده اید . اگر توی این موقعیت بحرانی ، خبر ظهور رااعلام کنند ، چه کار می کنیم ؟!! فرض کنید توی استادیوم نشسته ای و تیم محبوبت در بازی فینال ، دقیقه 90 ، دارد حمله می کند ، توپ هم توی 18 قدم حریف هست و بعد یکهو داور پنالتی می گیرد ، بازی رسیده به اوج هیجانش ... یا این لحظه را تصور کن . رفته ای سینما و اولین اکران خصوصی قبل از نمایش عمومی فیلم است . خلاصه داری یک فیلم کاردرست می بینی ، بازیگر مورد علاقه ات توی موقعیتی گیر افتاده و فیلم رسیده به نقطه تعلیقش ... تو این لحظه چی ؟!! اگر خبر را توی این لحظه بشنوی ، می خواهی چکار کنی ؟!! می خواهیم چه کار کنیم ؟!!! اینکه آن موقع بخواهیم طبیعی و مثل همیشه رفتار کنیم و مثلا بخواهیم یک لحظه صبر کنیم و بفهمیم ماجرا چی می شود و بعد در خدمت امام (ع) باشیم ..... حتی فکرش هم دیوانه ام می کند ...... .

 

تو رئوفی ، تو شریفی ، تو به حرمت سکوتی ؛ تو عزیزترین عزیزی ، تو به عمق ملکوتی

تو معنی بهترین کلامی ، مفهوم تمام شعرهامی ، منظور و مراد هر پیامی

تو قبله هر امیدواری ، تو مظهر فخر هر تباری ، برتر ز لطافت بهاری

من از لب تو منتظر یک حرف تازه ام ، تا قشنگ ترین قصه عالم رو بسازم

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 20:4 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

  اوایل فقط حواسم به کار خودم بود . این که یکهو یکی نیاید و بزند به من . دودستی می چسبیدم به فرمان  و شش دنگ حواسم جمع خیابان بود . آن موقع ها بیشتر از همیشه خیابان و ترافیک را احساس می کردم . حواسم بود که چراغ ترمز کدام ماشین روشن شده و از کدام خیابان فرعی ، ماشین ها با سرعت می آیند . آهنگ و رادیو  هم تعطیل بود . فقط کافی بود ضبط روشن شود تا من مثل آن موقع ها که صندلی عقب می نشستم ، سرم را بگردانم سمت شیشه بغل و به ملت نگاه کنم و به فکر و خیال بروم .. . اوایل به همه راه می دادم تا بروند . ترمز ملیحی می گرفتم و لبخند می زدم تا هر چند تا ماشینی که می خواهند ، تقاطع را دور بزنند ، تا بعد من مسیرم را بروم. انگار مهمان خیابان باشم . انگار آنجا خیابان آناه بود و نباید مزاحم شان می شدم ، ولی اعصابم به هم نمی ریخت .

  آهنگ با صدای بلند پخش می شود و من ناخودآگاه همراه آن می خوانم . یادم نمی آید چطور همه این خیابان ها را رد کردم تا رسیدم خانه . پشتی صندلی ام عقب تر رفته ، با کف یک دست ، فرمان را نگه می دارم . گاهی از سمت راست سبقت می گیرم و حواسم هست تا سریع بپیچم ، تا ماشین بغلی جلو نزند . چقدر این روزها راننده ناشی در خیابان زیاد شده . کی به اینها گواهینامه داده ؟ آنقدر آرام راه می رود و با دقت به جلو نگاه می کند و دو دستی فرمان را چسبیده است که انگار دارد ظرف خورشت سر سفره می برد .. . ماشین جلویی به هوای یک مسافر شیرجه می زند کنار خیابان و من دستم را نگه می دارم روی بوق و او هم با بوق طولانی جوابم را می دهد . چقدر حرف در این بوق ها نهفته است . ولی خیلی پررو است . شیشه را می دهم پایین و چند تا بوق هم برایش ترجمه می کنم ..... . این روزها موقع رانندگی اصلا استرس ندارم ، ولی نمی دانم چرا این قدر اعصابم به هم ریخته است ...... . راستی شما چطور ؟!!! 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 13:40 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

کنار این قطار رفته ایستاده ایم

 

{ اشاره ای به مصرعی از شعر  امین پور در کتاب دستور زبان عشق}

 

نماز صبح را خوانده يي و تازه چشمت دوباره گرم شده که صداي رسيدن يک پيامک از جا مي پراندت . اما ناي بلند شدن نداري.  خب بعد هم مي تواني آن را بخواني، دوباره گوسفندها را مي شماري . به پنجاهمي نرسيده يي که پيامک ناخوانده ديگري گله گوسفندها را تار و مار مي کند . زير لب غرولند مي کني و نفريني حواله در و ديوار مي کني و سعي مي کني گله را دوباره جمع و جور کني که پيامک بعدي و بلافاصله پيامک بعدي و بعدي ... با چشم هاي نيمه باز اولي را نمي تواني بخواني . فارسي را انگليسي نوشته    ........  ENNA LELLAH . پيامک بعدي ويرانت مي کند ؛ اين تلخ ترين بيتي است که تا به حال شنيده ای .... .

پشت شعر روزگار ما شکست/ قيصر شعر معاصر درگذشت

   صبح از خانه مي زني بيرون . بيمارستان دي ، خانه شاعران ، حوزه هنري، هيچ کجا مقصد تو نيست و هست . زمزمه مي کني ؛ سه شنبه/ چرا تلخ و بي حوصله؟/ سه شنبه/ چرا اين همه فاصله/ سه شنبه/ چه سنگين، چه سرسخت ، فرسخ به فرسخ،/ سه شنبه/ خدا کوه را آفريد .... و کوهي در دلت احساس مي کني و کوهي در گلويت گير کرده و راه اشک را بسته است. راستي چرا عزاي عمومي اعلام نشده است؟ چرا همه جا تعطيل نيست؟ پس پيراهن هاي مشکي مردم کجاست؟ خود را غريبه حس مي کني. تنهاي تنهايي. راه اداره را گم مي کني. به خانه برمي گردي. تنفس صبح  را که برمي داري و ورق مي زني ؛  شعري براي جنگ مي خواني . و در  آينه هاي ناگهان  .... در صفحه هاي تقويم/ روزي به نام روز مبادا نيست/ آن روز هرچه باشد/ روزي شبيه ديروز/ روزي شبيه فردا/ روزي درست مثل همين روزهاي ماست/ اما کسي چه مي داند؟/ شايد/ امروز نيز روز مبادا/ باشد ،

  و روز مبادا ، همين سه شنبه است ؛ عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها / خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري / روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث / در ستون تسليت ها، نامي از ما يادگاری ..... و چشمت مي جوشد . حالا بر رودي از اشک مي روي . مي داني که ديگر هرگز نخواهيش ديد و صداي مهربانش را ، فروتن و سرشار نخواهي شنيد. آنکه نام کوچکش با حرف آخر عشق آغاز مي شود ..... . روحش شاد باد انشاالله .... و به راستی

دیروز با تو بودم ، دیروز ناگهان رفت

در یک کلام کوتاه ، قیصر به آسمان رفت

 

  به هر تقدیر این داستان را که تازگی ها نوشته ام  را تقدیم به روح قیصر امین پور می کنم که بسیار خوش برخورد بود و مهربان ..... من یکبار در دانشگاه تهران و یکبار هم در خانه شاعران ، سر کلاس ایشان بودم و بسیار لذت بردم ..... واقع حیف شد ......

 

هیچ کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد ؛ تنها انسان بودن کافیست

 

  حدود ساعت 6 صبح بود که آمد بالای سرم . برگه کنترل علایم حیاتی را برداشت و تند و تند شروع کرد به پر کردن آنها ؛ ساعت 4 بعد از ظهر ، 8 بعد از ظهر ، 12 نیمه شب ، 4 صبح و 8 صبح ، تمام فشارهای خون ، نبض ها و تعداد تنفس ها در حد طبیعی کمی بالا و پایین نوشته شد . من که حسابی تعجب کرده بودم یه نگاه به ساعت روی دیوار کردم . اشتباه نمی کردم ، ساعت 8 صبح نشده بود . در یک چشم به هم زدن برگه های تمام تخت های اتاق به همین ترتیب پر شد .

  کنار پنجره ایستاده بودم ، در یک حیات بزرگ . درخت های کاج و چنار که قد و قامت و ریخت و قیافه شان در زمستان هم تابلوست !! حدس می زدم درخت های خشک دیگر هم درخت های میوه نظیر توت و انجیر باشند . ساعت 10 حدود 20 نفر روپوش سفید وارد اتاق شدند . من که روز اولم بود و هیچ کدامشان را نمی شناختم ، یکی دیگر از مریض ها همه را به من معرفی کرد . اون قد بلندتره که ریش دارد و سن و سال بیشتری نسبت به بقیه دارد دکتر فلانی ، استادشان است . آن خانم دکتر چاق و قد کوتاه که آن طرف ایستاده و این که کنار تخت من ایستاده رزیدنت هستند ، یعنی دارند برای تخصص درس می خوانند . بقیه هم انترن ها و دانشجویان هستند . پزشکی که ساعت 6 آمده بود را نشان دادم و گفتم : اون کیه ؟!! گفت : انترن هست . دیشب کشیک بود دیگه ... . استاد پرسید : دیشب کدامتان کشیک ICU بودید ؟!! و همان پسر جوان گفت : من بودم آقای دکتر . دکتر گفت : فشار خون این مریض چطور بود ؟!! انترن جواب داد : خوب و طبیعی بود آخرین بار هم که ساعت 8 صبح گرفتم 8 روی 75 بود . دقت کردم دیدم دارند راجع به من صحبت می کنند . حرصی شده بودم ، می خواستم داد بزنم تا صدایم را بشنوند اما فایده نداشت . دروغگو !!! تو { بلا نسبت } غلط کردی که فشار من گرفتی .... اگر در کما نبودم می دانستم باهات چکار کنم ..... . استاد اضافه کرد : این مریرض خصوصا فشار خونش خیلی مهم است ، حالا واقعا گرفتی یا ... . جوانک گفت : ... نه آقای دکتر مطمئن باشید خودم گرفتم . با خودم گفتم عجب با وجدانی است . مثلا اسم خودش را هم گذاشته دکتر . شنیدم که با خودش می گفت : تو هم بودی به خاطر پنجاه هزار تومان 8 شب در ماه تا صبح بیدار نمی ماندی ، گفتم : د لامصب جون مریض ها را می سپرند دست تو ..... و بعد یادم افتاد که خدا بزرگه ، عمر دست خداست . 

 

  سرانجام برای شما دوستان متن یکی از ترانه های جناب فضل الله توکل را با نام ای دریغ می آورم که اخیرا معین عزیز در بیستمین  آلبومش به نام طلوع آن را به زیبایی اجرا کرده

 

چون سرابی در کویر ، چون خیالی دلپذیر / رفته بودی ، آمدی ، اما چه دیر ، اما چه دیر

رفتی و آمد بهار ، بی قرارم بی قرار / خاطراتت را فقط از من مگیر ، از من مگیر

از میان قاب دودی رنگ شیشه / می بریدی از من اما تا همیشه ، تا همیشه ، تا همیشه

با همه دریا دلی ، دل را به دریاها زدم / پشت پا بر اصل بی بنیاد این دنیا زدم

با هزاران آرزو ، با صد هزار شوق و امید / از پس دیروز و امروز ناگهان فردا رسید

ای دریغ از عمر رفته ای دریغ ، قصه ابریشم و بیداد تیغ

ای دریغ از عمر رفته ای دریغ ، قصه ابریشم و بیداد تیغ

خاطراتم لحظه لحظه رنج موعودم شده / چشمه وقت تشنگی آب گل آلودم شده

همچو ماه آسمان از من گریزان می شوی / مثل شب در ظلمت هر سایه پنهان می شوی

چون سرابی در کویر ، چون خیالی دلپذیر / رفته بودی ، آمدی ، اما چه دیر ، اما چه دیر

رفتی و آمد بهار ، بی قرارم بی قرار / خاطراتت را فقط از من مگیر ، از من مگیر

از میان قاب دودی رنگ شیشه / می بریدی از من اما تا همیشه ، تا همیشه ، تا همیشه

با همه دریا دلی ، دل را به دریاها زدم / پشت پا بر اصل بی بنیاد این دنیا زدم

با هزاران آرزو ، با صد هزار شوق و امید / از پس دیروز و امروز ناگهان فردا رسید

ای دریغ از عمر رفته ای دریغ ، قصه ابریشم و بیداد تیغ

ای دریغ از عمر رفته ای دریغ ، قصه ابریشم و بیداد تیغ

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 14:5 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

  در این پست قصد دارم شما را با یکی از شخصیت های تاریخ علم پزشکی آشنا کنم ... . تا بعدا خودتان راجع به او اظهار نظر کنید . یک جورهایی با دیدن وبلاگ یکی از دوستان عزیزم به آدرس http://esamath.blogfa.com   ، نوشتن را آغاز کردم { البته موقعیت ایشان بیش از یک دوست و هم راز ، برای من ارزش دارد ، ولی چه کنم که در این مملکت متاسفانه خیلی ها انگشت بین هستند و ...... خیلی مسائل را ندیده باور می کنند به مانند آن ضرب المثل معروف که می گفت : X و Y یار و دلدار هم اند .... ابلهان باور کنن یا نکنن .... } ... . به هر حال شما می توانید با خواندن مطلب ایشان که اشاره ای گذرا بر بکرزایی بود  مطلب زیر را دنبال کنید .... . 

 

فقط به خاطر علم

 

 

 

  پسر بچه هایی که از اردوگاه آشوویتس {یکی از اردوگاه های کار اجباری آلمان در خلال جنگ جهانی دوم واقع در خاک لهستان ....} جان سالم به در برده بودند ، از او به عنوان پزشک جوان و خنده رویی که همیشه جیب هایش پر از شکلات بود و با بچه ها بازی می کرد ، یاد می کردند . این بچه ها ، 200 نفری بودند که از میان 3000 کودک مورد آزمایش قرار گرفته ، زنده مانده بودند .

 

 

  دکتر ژوزف منگله ، یکی از معروف ترین پزشک ها ، انسان شناس ها و محققان قرن 20 میلادی است . او تحقیقات زیادی انجام داده که از تویش کلی ایده درآمده . ایده هایی مثل کولینگ . او ایده تشابه ژنتیک و سلول های جنینی دوقلوها را داد که بعدها پایه بحث کولینگ شد . دکتر منگله این کار را با آزمایش های ..... روی زندانیان آشوویتس انجام داد . تحقیقاتی مثل تزریق مواد شیمیایی درون چشم بچه ها برای مطالعه در مورد احتمال تغییر رنگ عنبیه ، قطع اندام ها و مطالعه روی رفتار انسان در مواجهه با درد ، انداختن دوقلوها توی اسید سولفوریک برای تهیه اسکلتشان و مقایسه استخوان ها با هم ، اتصال رگ های دوقلوها به هم برای مطالعه در مورد تاثیر ژنتیک بر گروه خونی ، گرفتن خون مکرر از افراد برای بررسی کمترین میزان خون لازم برای حیات و موارد دیگری که از آوردنشان خودداری می کنم ..... . زندانی ها به دکتر منگله می گفتند : پزشک مرگ .... . او بعد از جنگ اسمش در فهرست جنایتکاران جنگی قرار گرفت و در دادگاه های معروف نورنبرگ غیابا محاکمه شد ....... . 

 

   

  دکتر ژوزف منگله به آرژانتین فرار کرد { من آخرش هم نفهمیدم چرا همه فرار می کنن می رن آرژانتین ؛ این رو قابل توجه آنهایی می گم که میرن دتر از آنجا می گیرن .....  } و تا آخر عمر آنجا زندگی کرد . همین فرار هم به پیشرفت علم کمک کرد . پروتکل های معروف اخلاقی پژوهش ، تحت تاثیر همین فرار تهیه شد . می گویند منگله دانش بشری را به اندازه چندین گام بلند جلو برد و در عوض 20 گامی هم اخلاق را به عقب برگرداند . در فیلم پسران برزیل { 1978}، گریگوری پک عزیز ،  نقش منگله را بازی کرده . سال ها بعد پک در مصاحبه ای در این مورد گفته بود : منگله ، یک دیوانه نابغه بود ، ماها فقط دیوانه ایم .... .   

 

as Dr Josef Mengele Gregory Peck

 

 

ژروزف منگله روی ویکی پیدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Josef_Mengele

وب سایتی برای شروع تحقیقات احتمالی از جانب شما در مورد این مسئله

http://www.auschwitz.dk/Mengele.htm

اطلاعات فیلم پسران برزیل 1978

http://en.wikipedia.org/wiki/The_Boys_from_Brazil_%28film%29

گریگوری پک روی ویکی پیدیا

 

http://en.wikipedia.org/wiki/Gregory_Peck

فایل دانلود این فیلم

http://www.mybittorrent.com/info/79078

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 12:54 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

شهرام و دخترش  و  دکلمه ابتدای ترانه دختر چادری { متن زیر }

توی محلمون دختری رو می شناسم که چادريه / البته نه اینکه من با چادرش مخالف باشم،نه،ولی یه جورائی هم مخالفم / برای اینکه این چادر سیاه مثل یک ابر سیاه روی صورت مثل ماهشو پوشونده / بهش می گم بزار صورت قشنگت رو ببینم / اون با وحشت غم چشماش رو پشت چادرش قایم می کنه و یواشکی می گه: / باشه،باشه،فردا / بهش می گم آخه تا کی فردا ، الان چندین سال شده دیگه ، باز هم فردا

 

یادم می آید کلاس اول دبستان ، دبیرستان می رفتیم

 

  تعجب نکنید مدرسه ما صبح ها ، دبستان پسرانه پیک دانش بود و بعد از ظهر ها دبیرستان دخترانه الزهرا(ع) ... . توی شروع همین سال های بعد از جنگ و دوران سازندگی بودیم و عجیب دولت مردان ما داشتند مشت بر دهان استکبار می زدند .... یادم می آید { شماها هم شاید یادتون باشه } تلوزیون فقط 2 تا شبکه داشت با ساعت پخش محدود ، همه جا از کوچه و .. تا ادارات و مدارس خفقان اسلام گرایی افراطی و حزب الله بازی موج می زد .... . یکی از نمودهاش هم حجاب بود ..... دختران باید و باید حتما با چادر بیرون می آمدند .... یادم می آید ... وقتی ظهر ها تعطیل می شدیم ، من و چند تا از دوستام ، مدرسه می موندیم و بازی می کردیم { خب من آشنای یکی از معلم ها بودم ...... }  و بعد این دوشیزگان زیبا رو و باشعور رو می دیدم که به جای اینکه سر کلاس درس تشریف ببرن کنار حیاط به صف وایسادن و دارن به خاطر نیاوردن چادر چوب می خورن و تنبیه می شن ... . { ... یادمه اون موقع ها یک بنده خدایی بود {خدابیامرزتش}..  یک گاری داشت و نوبرانه می فروخت .. از آلوچه و تمبر و لواشک بگیر تا پشمک و اسمارتیس های ترک .... تو بساطش چادر کرایه ای هم پیدا می شد .... } .. توی همون حال و هوا ؛ توی یگنه دنیا هم شهرام شب پره ، تازه آلبوم شاگرد اولش رو داده بود بیرون و حسابی طرفدار پیدا کرده بود ..... . { یادش به خیر دستگاه های ویدئو رو زیر پتو ساعت 9 شب به بعد جابجا می کردن .... . } آهنگ اول این آلبوم شاگرد اول بود که سرکلاس می خوندیمش و آهنگ  دوم این آلبومش نامش بود دختر چادری با آن مطلع .... دختر چادری چادرتو بردار .....   ، .... و ما تو حیاط برای دخترهاشعر اولش را  تکلمه و اجراش می کردیم .... و مورد تشویق شدید قرار می گرفتیم .... . راستش ما هم یک جورایی داشتیم مبارزه می کردیم .... ما هم می خواستیم زیربار حرف زور نریم و این سن و سال نمی شناخت ..... اما زمانه جوری شد که دیگر کمتر کسی اون روزها رو یادشه .... . هنوزم گاهی توی کوچه و پس کوچه دخترای دیروز دبیرستان رو می بینم که حالا برای خودشان مادرانی شدن .. گاهی هم سلام و علیکی می کنیم ... اما ،  وقتی که تو چشماشون نگاه می کنی یک غم توام با حسرت و ترس رو احساس می کنی ... حالا با این مقدمه نوستالرژیک سراغ اصل حرفم می روم

 

 ظاهر و باطن

 

  تقصیر خودمان نیست . درست یادمان نداده اند . گزارشگر ورزشی ، مسابقه ورزشی کشتی بین کشتی گیر ایرانی و حریف قدرتمند خارجی اش { امریکایی !!! } را گزارش می کرد . آقای گزارشگر به خوبی فهمیده بود که به احتمال زیاد مبارز ایرانی مسابقه را می بازد و همان اول کار از همه بینندگان عزیز خواست که برای پیروزی هم وطنانشان دعا کنند و پای خدا و پیغمبر را  کشاند وسط میدان . مطمئنا بینندگان محترم هم که حسابی در حسرت مدال طلا می سوختند ، حرف آقای گزارشگر را بی چون و چرا  پذیرفتند و شروع کردند به دعا و نذر و نیاز برای برنده شدن کشتی گیر ایرانی . معلوم نشد که این وسط چند تا صلوات و ختم قرآن و چند کاسه آش و دیگر خوردنی ها این طرف و آن طرف شد و چقدر ذکر و دعا و زمزمه ....  ، اما از قرار معلوم حریف مو بور امریکایی خیلی قوی تر بود و مسابقه را برنده شد . حالا شما فکر کنید چه احساسی به بیننده عزیز دست می دهد ؟!! یعنی خدا ورزشکار نامسلمان و امپریالیست امریکایی را بیشتر دوست دارد ؟!! یا دعای این همه آدم ، 10 قدم هم بالا نرفته ؟!! یا اینکه خدا .... . آقای کارشناس ورزش اصلا فکر نکرد که همین یک جمله با ستون اعتقادات ملت چه می کند و اصلا  معلوم نیست چه کسی به او اجازه داده این طور ناشیانه پای خدا و پیغمبر(ص) را وسط بکشد .

  وقتی آدم ها عادت می کنند که منفعت شخصی و لحظه ای شان را بر هر چیز دیگری ترجیح دهند ، وضع از این بهتر نمی شود . خیلی ساده یادمان می رود خدایی که آن بالاست عادل است و عدالت هم یعنی حق به حق دار برسد . پس دعا و نذر و نیاز دلیل نمی شود .....  برای اینکه یک دفعه معجزه ای رخ بدهد و آنکه کمتر زحمت کشیده ، امتیاز بهتری بگیرد ...{ یاد کسب سهمیه جام جهانی 1998 فرانسه و آن گل خداداد عزیزی به استرالیا به خیر !!! } .  گفتم که تقصیر خودمان نیست . قضیه را برایمان بد جا انداخته اند . ظواهر را آنقدر برایمان بزرگ و پر رنگ کرده اند که به اشتباه افتاده ایم و چسبیده ایم به آن . سطحی شده ایم . اخلاق را با آداب اشتباه گرفته ایم  . آداب دینداری را خوب بلدیم ولی اخلاقمان روی ابلیس را سفید می کند . نمونه اش همین بحث بدحجابی است که اول تابستان به دلایلی سر و صدا راه می اندازد و با شروع پاییز ساکت می شود . نمی خواهم بگویم که بدحجابی گناه نیست و عقوبت ندارد . چرا هست و حسابی هم عذاب دارد ولی یک نگاهی به آیات و روایات بیندازید و قضاوت کنید که گناه دروغ ، غیبت و ربا کمتر از گناه بدحجابی است ؟!!! مطمئن باشید کمتر که نیست هیچ ، بلکه هر کدام از این رذایل اخلاقی چند برابر بدحجابی عقوبت دارد . اما چرا هیچ کس توی دانشگاه ، توی تاکسی و توی خانه به ما گیر نمی دهد که فلانی دروغ نگو یا غیبت نکن . چرا هیچ کس متذکر نمی شود که دروغ ، بدترین گناه است ؟!! چرا روی دیوارها نمی نویسند که خواهرم ، برادرم ، مواظب زبانت باش ؟!! مشکل برمی گردد به همان ظاهر و باطن . به همان اخلاق و آداب ... .

 

ترانه : چادری 

http://www.iransong.com/song/11409.htm

وبسایت شهرام شب پره

http://www.shahramshabpareh.com

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 16:42 |