تبليغاتX
Diamond

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

در این متن ابدا قصد توهین به هم وطنان عزیزم را ندارم

ولی چه کنم که به قول سعدی (ره) :

اگر بینم که نابینا و چاه است

اگر ساکت بنشینم گناه است

 

  ساعت های خیلی شلوغ مترو آن وقت ها که اگر نخواهی جانت را کف دستت بگیری ، باید چند قطار پشت سر هم منتظر بمانی   نه و ده صبح و دور بر غروب است . این طور وقت ها توی ایستگاه های اول خط { مثل صادقیه و کرج و میرداماد و... قرار است سال ها بعد افتتاح شوند !!!!! } که قطارهایی که به شان می رسند خالی اند ، می شود یک منظره عجیب و البته تکراری را دید . قطار که می رسد و درش باز می شود ، عده ای وحشیانه ، دقیقا وحشیانه ببخشید که کلمه مودبانه تری پیدا نکردم به سمت واگن ها هجوم می برند . ملاحظه زن و بچه و پیرمرد و پیرزن را نمی کنند ، هل می دهند ، فشار می دهند ، فحش می دهند و ... فقط برای اینکه توی این هیر و ویری صندلی گیرشان بیاید . کمابیش همین منظره را در بقیه روز هم می شود در ایستگاه هایی که خط مترو عوض می شود { مثل توپخانه یا کرج } دید . بدوبدو و شتاب زده از قطار درمی آیند ، از روی این و آن می پرند ، بی عذرخواهی تنه می زنند و ... فقط برای این که هر چه زودتر بچپند توی قطار آن یکی خط ... .

  من قوه تخیل  یا قدرت قرینه یابی فوق العاده ای ندارم . اما نمی دانم چرا این طور وقت ها ، یاد جنگ های فیلم هایی مثل شجاع دل و اسپارتاکوس و گلادیاتور می افتم . دستور حمله که صادر می شود همه با نعره و فریاد ، به صف های مقابل هجوم می برند و هر کاری می توانند می کنند تا کشته نشوند ؛ یا از آن بدتر را می بینیم که بر سر تصاحب یک همدم مناسب ، یا به دست آوردن یک تکه غذا به جان هم افتاده اند و همئیگر را لت و پار می کنند و از هیچ کاری هم دریغ ندارند .... .  

می دانم ؛ ما خیلی مدرن شده ایم . گوشت را از قضابی می خریم . برای پیدا کردن همسر سراغ دوست و آشنا می رویم ...... . تازه جنگ هایمان هم خیلی پیشرفت کرده است . توپ و تانک و موشک و هواپیما و ... الان هم جدیدا جنگ الکترونیک و تحریم های سیاسی و اقتصادی و . ..... . با این شرایط دیگر جایی برای مشاهده  صحنه هایی چنین سخیف و سطح پایین و حیوانی نمی ماند ... . این وسط فقط برای ما مانده مترو . جایی که هنوز می توانیم نشان دهیم بعد از گذشت این همه قرن ، ثابت قدم و پابرجا و بی تغییر مانده ایم . جایی که می توانیم خیلی راحت ، همه مزخرفات تئوری پردازان اخلاق گرا را به قاطع ترین شکل ریشخند بگیریم و ثابت کنیم که هنوز به تنازع بقا وفاداریم ... .

 

 

 

«ليلا» از قلب « حيفا»

 

 

ليلا خالد در جنگ بين اعراب و رژيم صهيونيستي در سال 1948 تنها چهار سال داشت

لیلا  در یک اردوگاه پناهندگان فلسطینی در لبنان، ۲۹ نوامبر ۱۹۷۰

 

 اين جنگ او را از خانه‌اش رانده و بي‌خانمان شد . او از حيفا كه سرزمين پدري‌اش بود به لبنان گريخت به اميد اينكه خيلي زود مجدداً به خانه‌اش برگردد اما او ديگر هيچگاه موفق نشد به سرزمين خود بازگردد. خواسته قلبي او براي بازگشت به وطن و همچنين براي سرزمين گم‌شده‌اش انزجار او را نسبت به آمريكا و رژيم صهيونيستي افزايش مي‌داد.هنگامي كه او تنها 15 سال داشت به گروه‌هاي مسلح فلسطيني پيوست و با جنبش‌هاي آزاديخواهانه عرب همكاري مي‌كرد.در سال 1967 هنگامي كه رژيم صهيونيستي كرانه غربي نوار غزه را اشغال كرد او به جمع مبارزان فلسطيني پيوست.پناهنده‌ها كه به عنوان نماد جهاني و يك تصوير بين‌المللي درآمده بودند، در دنياي عرب مورد تحسين قرار مي‌گرفتند و از سوي ديگر آمريكا و غرب را بي‌ارزش نشان مي‌دادند. در همين زمان بود كه «ليلا خالد» در هواپيماربايي پرواز 840 از رم به آتن در 29 آگوست سال 1969 شركت كرد.تفنگ در يك دست و يك نارنجك دستي در دست ديگر... هدايت هواپيما را كه خلبان او يك آمريكايي بود به دست گرفت و هواپيما را در دمشق فرود آورد. اين زن 25 ساله ابتدا در مورد فلسطينيان براي مسافران صحبت كرد و مسافران را از هواپيما بيرون كرد و سپس كابين خلبان را منفجر كرد. تمام مسافران آزاد شدند. او 6 اسرائيلي را با 13 سرباز سوري معاوضه كرد.اما دومين هواپيماربايي او به راحتي نخستين بار نبود.

  در 6 سپتامبر سال 1970 او به همراه يك نفر ديگر كه به هفت‌تير و نارنجك مسلح بودند سعي كردند پرواز 219 هواپيمايي رژيم صهيونيستي را كه از آمستردام به نيويورك مي‌رفت، تسخير كنند.«آراگوالو» كه با او همكاري مي‌كرد توسط يكي از افراد امنيتي اسرائيلي داخل هواپيما مورد هدف قرار گرفت، خالد نيز توسط خدمه و مسافران هواپيما دستگير شد و تا زماني كه هواپيما در لندن به زمين نشست مورد ضرب و شتم قرار داشت. دولت انگليس او را دستگير كرد تا اينكه در 11 اكتبر سال 1970 آزاد و خيلي زود فعاليت‌هاي خود را دوباره از سر گرفت.او كه 59 سال دارد اكنون به همراه همسرش فياض راشيد و دو پسرش بادِر و بائر در اردن زندگي مي‌كنند.او هيچگاه از فعاليت‌هاي خود پشيمان نبوده است و عقيده دارد من هميشه آرزو داشتم موقعيت بسيار خوب شغلي در كشور خود و سرزمين خودم داشته باشم همچنين خواهران و همرزمان من در فلسطين كه در زندان‌هاي رژيم صهيونيستي به سر مي‌برند فكر مي‌كردم كه آنها نيز جزئي از ما هستند كه در خارج از فلسطين زندگي مي‌كنيم و نبايد بين ما تفاوتي وجود داشته باشد.

  ليلا خالد در حال حاضر به دليل اينكه فعاليت فلسطينيان در اردن غيرقانوني است نمي‌تواند در اين كشور عمليات خاصي انجام دهد اما او همچنان با گروه‌هاي مختلف مربوط به زنان همكاري مي‌كند و با سخنراني‌هاي خود سعي در كمك و همكاري با آنها دارد و تنها آرزوي او اين است كه ميليون‌ها فلسطيني كه مانند او آواره شده‌اند بتوانند روزي به سرزمين خود برگردند.

 

اطلاعات بیشتر در این زمینه :

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7_%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%AF

 

 

وقتي آب از يك سطح شيب‌دار بالا مي‌رود!

 

گروهي از محققان انگليسي موفق شدند امكان بالا رفتن يك قطره آب را برخلاف نيروي جاذبه روي يك سطح با زاويه شيب 85 درجه نشان دهند.

 

 تيم رياضيدانان و فيزيكدانان دانشگاه بريستول انگليس موفق شدند بر نيروي جاذبه غلبه كنند و قطره‌هاي آب را روي يك سطح با زاويه شيب 85 درجه به طرف بالا حركت دهند.

نتايج اين تحقيقات كه در تازه‌ترين شماره مجله Physical Review Letters منتشر شده است، نشان مي‌دهد كه اين دانشمندان «با نيروي ارتعاشي پرقدرتي» توانستند بر فشار سطح شيبدار غلبه كنند و قطره آب را به طرف بالا حركت دهند. دانشمندان اين تحقيق را مشابه حالتي دانستند كه قطرات آب در حال باران روي شيشه خودروي در حال حركت متوقف باقي مي‌مانند. در اين مثال نيروي جاذبه باعث مي‌شود قطرات كوچك‌تر روي شيشه خودرو بي‌حركت باقي بمانند و به قطره‌هاي بزرگ‌تري تبديل شوند. اين قطرات آب روي شيشه خودرو متوقف مي‌شوند چرا كه فشار سطح موفق به جذب آنها مي‌شود.

دانشمندان انگليسي اين مكانيزم را در لابراتوار مورد آزمايش قرار دادند و نشان دادند كه نه تنها قطرات آب متوقف مي‌مانند، بلكه حتي به طرف بالا حركت مي‌كنند.

در اين خصوص جينز ايگرز از دپارتمان رياضي اين دانشگاه توضيح داد: «در سطح قائم، قطرات با نيروي ارتعاشي به طرف بالا باد مي‌شوند، در حالي كه سطح شيب به طرف پايين است. در صورتي كه اين جنبش به اندازه كافي با فشار سطح شدت گيرد، قطرات بالا مي‌روند.»

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 17:22 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

حکایت خودم و شما .......

 

عكسي تاريخي از بهشتي , هاشمي رفسنجاني , ياسر عرفات , منتظري

 

به این پرسش فکر کنید ....

  هر ادعايي آزمون خاص خود را دارد . مهندسان ساختمان مي گويند بتون مقاومت کششي چنداني ندارد ، اما تحت فشار از خود مقاومت نشان مي دهد. به همين دليل مهندسان ناظر بايد مقاومت نمونه هاي بتون را تحت فشار بسنجند ، نه کشش. آلياژي که براي ياتاقان به کار مي رود بايد تحت سايش مقاوم باشد. بنابراين هيچ آزمايشگاه کنترل کيفيتي نمونه آلياژ ياتاقان را تحت ضربه مورد سنجش قرار نمي دهد. آزمايشي که يک فيزيکدان انجام مي دهد بايد مستقيماً بتواند نتايج ناشي از يک نظريه ادعايي را مورد ارزيابي قرار دهد. هرگز نمي شود مدلي در مورد پديده «الف» داد و آن را با آزمايشي در مورد پديده «ب» به محک درستي گذاشت. همچنين است هر پديده انساني. در اقتصاد نمي شود آمار ايجاد اشتغال داد و ادعا کرد تورم مهار شده است و يا نمي توان مدعي بود که نرخ رشد سرمايه گذاري بالاتر رفته است اما براي اثبات ادعا نمونه هايي در باب توزيع عادلانه فرصت هاي شغلي ارائه کرد. در سياست خارجي نمي شود مدعي رشد نفوذ کشور در مجامع جهاني بود اما براي اثبات از افزوني تعداد سفرهاي مقامات شاهد آورد. مثال ها بي شمارند اما غرض از ذکر آنها چيست ....... ؟!!!!!!

 

 

حکایت خودم و خودم .......

 

 

خود شکن ؛ آیینه شکستن خطاست !!!!

  چند وقت پیش یکی از آنها که عمری را در رانندگی گذرانده اند و استخوان خرد کرده اند و کار کشته اند ، از تجربه هایش برایم می گفت . در میان صحبت هایش حرف جالبی زد ؛

یکی از سخت ترین زمان ها برای رانندگی ، شب های برفی است . این جور وقت ها رانندگی مثل خود زندگی سخت می شود . فرقی هم نمی کند کسی کنار آدم باشد یا نباشد ؛ ضبط ماشین دل ای ... دل ای ... بکند یا نکند ، خیابان باشد یا جاده ، روشن باشد یا تاریک ..... . .

  و بعد توضیح داد که میلیون ها دانه ریز و سفید و ملوس برف که آدم دوست دارد دانه دانه شان را ببوسد چطور راننده بدبخت را گرفتار رقص سحرآمیزشان در پس زمسنه سیاه شب می کنند . کم کم ضبط و فرمان و دنده و ماسین و جاده و آسفالت و خط کشی ها و .. همه چیز محو می شوند ، جز همان رقاص های کوچک سفید که انگار هیچ کاری جز خواب کردن راننده ندارند . راننده ای که تا چند لحظه قبل ، یک قول آهنی سرکش ، رام پنجه هایش بود ، دیگر یادش می رود دارد چکار می کند . یادش می رود باید حواسش به خودش و راهی که می رود باشد ، حواسش می رود به همه جا جز راه ؛ جز آنجا که می خواست برسد . جز خودش ...... . حتی حواسش از آن میلیون ها جنایتکار دوست داشتنی هم پرت می شود . زجر جنگیدن با یک خواب گرم را کمی مزمزه می کند و  بعد تسلیم شکست محتوم اش که فاجعه ای خواهد بود ، می شود . یا شاید هم کسی چه می داند ؟!! هیچ اتفاقی نیفتد .

  فکر می کنم او حق داشت که سختی این وضعیت را با سختی زندگی مقایسه کند . زندگی کردن گاهی خیلی شبیه رانندگی در یک شب برفی می شود .... . این چند وقته دچار روزمرگی شدم ... خیلی نگرانم .. می خواهم خودم را بشکنم و دوباره باز سازی کنم .... . نمی دانم کی دوباره به این وبلاگ بر می گردم .... نمی دانم .... فقط حال و روز خودم را خیلی شبیه به آن راننده می بینم ..... باید مبارزه کنم ..... .

 

تصویر جالبی است ... با دیدنش حس خاصی به انسان دست می دهد ...

بیایید شکرگرار باقی بمانیم  ...

http://i23.tinypic.com/e6suwy.jpg

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 14:35 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ / به قرآنی که اندر سینه داری

 

تصویری تذهیبی از نسخهٔ خطی دیوان حافظ که در موزهٔ لندن نگهداری می‌شود

 

  خیلی از عشاق دنیا اشعار گوته و شکسپیر را زیر لب برای همدیگر نجوا می کنند ... خیلی از روشنفکران هم از دانته بتی ساخته اند و آن را می پرستند .... . اما گوته .... و دانته خودشان به دنبال آن ترک شیرازی اند تا به خال هندویش سمرقند و بخارای دیارشان را ببخشند . در این بین تکلیف ما هم مشخص است ..... . خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷-۷۹۲ هجری قمری)، شاعر و غزلسرای بزرگ قرن هشتم ایران و یکی از سخنوران نامی جهان است . بسیاری حافظ شیرازی را بزرگترین شاعر ایرانی تمام دوران ها می‌دانند .  بیشتر اشعار حافظ غزل می‌باشد و بن ‌مایه غالب غزلیات او عشق است . حافظ به همراه سعدی ، فردوسی و مولانا چهار رکن اصلی شعر و ادبیات فارسی را شکل داده‌اند . امروز روز تقدیر از حافظ هست ؛ قدر بدانیم ..... . من این رباعی از حافظ را بر دیوار اتاقم دارم ... حکایت عجیبی دارد :

 

گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات / گفتم دهنت ، گفت زهی حب نبات

گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا  / شادی همه لطیفه گویان صلوات

 

یک حکایت خودمانی ؛ البته اگر دقت کنید !!!!!

 

  زندگی هر کدام از ما پر از خرافات ریز و درشتی است که خلی دیر به عنوان خرافه نسبت به آنها آگاهی پیدا می کنیم یا هیچ گاه آنها را خرافه نمی یابیم و نمی شناسیم . این خرافات چنان در جانمان گاهی جای می گیرند که نوع نگاه ما را به مسائل و دنیای اطرافمان رقم می زنند . می شود چشم هایمان و آدم باید بخت بلندی داشته باشد تا بتواند نسبت به این خرافه ها آگاهی یابد و احیانا جلویشان درآید .... چشم ها همیشه از تماشای خود عاجزند .... .

 خود من صبح ها که از خانه می زنم بیرون ، اگر تاکسی اول و دوم و سوم به مسیرم بخورد و جای خال هم داشته باشد ، خیلی خوشحال و راضی ام ، اما اگر کم کم بگذرد و تاکسی گیرم نیاد و بمانم روی دست پیاده رو ، شروع می کنم به فکرهای عجیب و غریب و ناجور کردن . سریع قضیه را ربط می ده به هزار جور امر ماورایی ... خودم را لای منگنه می گذارم که باز { بلانسبت } چه غلطی کرده ای و باز چه ازت سر زده که هیچ کس سوارت نمی کند . ببین ، همه هم فهمیده اند که تو .... . و همین طور خودم رو پرس و محاکمه درونی می کنم ..

بعضی از خرافه ها ریشه در معصومیت دارند . در دوران کودکی و نوجوانی ، یکی از ملاک های من برای تشخیص آدم خوب از بد این بود که اگر از کنار  پرنده هایی که روی زمین و پیاده روها برای خودشان این ور و آن ور می روند و دانه می چینند ، رد شوی و آن پرنده ها بی قراری نکنند و نپرند ، بی بروبرگردد آدم خوبی هستی . برای همین ، برای اثبات خوبی ام سعی می کردم خیلی آرام و با طمانینه از کنار پرنده ها رد شوم و البته پرنده ها همیشه می پریدند و من خیلی کم موفق م شدم به پای آدم های خوب برسم .

 نمی دانم این خرافه ها را از کجایم  درآوردم . خود شما هم اگر خوب نگاه کنید و خودتان را زیرورو کنید ، می بینید کلی خرافه و اعتقاد شخصی غریب دارید که بر خودتان هم مشخص و روشن نیست و نمی دانید که از کدام سرچشمه آب می خورد ... .

 

برای آنکه یک سنگ فسیل شود ، قرن ها باید بیایند و بروند ؛ دریاها باید پر و خالی شوند ، آبشارها باید بلند و کوتاه بشوند ، حتی ممکن است مردم دنیا هم بارها عوض شوند ......

هی !!!!!!! ؛ گول سنگ ها رو نخوری ، گول خوشبختی سنگ را نخوری ، برای فسیل شدن تو ....

یک خستگی کافی است .... .

 

   حتما شما هم دوستان و آشنایانی !!!! دارید که در طول ساعات مختلف روز با آنها از طریق مسجرهای یاهو ، گوگل ، هات میل ، ای او ال ؛ گفتگو کنید . اما همیشه و رو هر سیستمی ممکن است شما مسنجرهای مختلف را در اختیار نداشته باشد یا سیستم شما به خاطر امنیت شبکه { یا همان ج.ا.ا بازی } محل کارتان این اجازه را به شما ندهد که به راحتی ان مسنجرها را در اختیار داشته باشید و از آنها استفاده کنید . برای حل این مشکل یک سایت وجود دارد که با مراجعه به آن می توانید به هر 4 مسنجر فوق دسترسی داشته باشید ، بدون آنکه دانلودشان کنید ... این وبسایت امکانی را به شما عزیزان می دهد که به راحتی به مسنجرهای اشاره شده دست پیدا کنید . ز دیگر مزیت های این سایت این است که اگر به طور مثال شما در 2 یا 3 شبکه از مسنجرها عضو هستید ، هر 2 یا 3 آناه و فهرست های دوستان خود را در یک صفحه خواهد دید ....

برای مطالعه بیشتر لینک ویکی پیدیا را مطالعه کنید :

http://www.meebo.com

http://en.wikipedia.org/wiki/Meebo

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 15:18 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

{ به یاد آن مرد چنگک به دست !!!!!}

روز جهانی کودک هم بخیر

 

 

  هر کسی دلی دارد و به دلبری می نازد  . بعضی ها به ثروت ، بعضی به رفیق یا رفیقه ، بعضی به عاشق و معشوقه ، بعضی به گل و گیاه ، بعضی به کتاب و موسیقی ،..... حتی  بعضی به شاخه نبات و حیات ..... بعضی هم به یک بغض یا لبخند دلبسته شده اند .... ایکاش که ما می توانستیم فقط به تو بنازیم که عین مفهومی ... این چند روزه اتفاقات فوق العاده خاصی برایم افتاده ... نمی دانم چرا ؟!!!!!! .......

 

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم

گرم چوعود بر آتش نهند غم نخورم

 

  داستان کل کل ما را باید در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنند . اصلا آشنایی ما با کل کل شروع شد . هم کلاسی بودیم .... ، کلاس دوم دبستان . مدرسه پیک دانش ؛ یک تام و جری تمام عیار ...... .  اما اشتراک مهمی داشتیم ، یا هر دو با هم سر کلاس بودیم یا هر دو جلوی دفتر مدیر . گاهی هم که دشمن یا منفعت مشترکی جلوی رویمان چشمک می زد ، موقتا برای مصالح عالیه مان هم پیمان می شدیم و بلافاصله پس از حصول نتیجه ، پیوندمان را می گسستیم به امید کل کل های کت و کلفت تر و فرداهای بهتر ... . یک روز صبح که قبل از رفتن به مدرسه قرار داشتیم { قبل از مدرسه می رفتیم پارک و ..... } ، یکی دو دقیقه ای دیر آمد . این بهانه خوبی بود برای شروع یک روز خانمان سوز . .... اما او پیش دستی کرده بود ، یک تسبیح دانه عدسی بدقواره در دست داشت و با سرعت کم نظیری آن را میان انگشتانش می چرخاند و پس از یک دور کامل ، از اول شروع می کرد . لب هایش هم به سرعت خیره کننده ای باز و بسته می شد . دیگر نمی توانستم تحمل کنم ، رودست خورده بودم . باید دست به کار می شدم وگرنه می ترکیدم ........

_ آخوند شدی ؛ تسبیح دست می گیری ؟!!!!!

_ آه خب ؛ چه جوری بگم تو هم بفهمی !!!!! ؟ آهان ، این طوری هر زنگ تفریح ، 2 ، 3 هزار صلوات جلو می افتم . ..... .

_  برو بابا خالی بند !!! مگه تو یک ربع می شه 2 ،3  هزار صلوات فرستاد ؟!!!!!!

_ خب آره !! . وقتی هر هزار صلوات رو تو 5 دقیقه می شه تموم کرد ، 15 دقیقه می شه 3 هزار تا دیگه ....

  ضایع شده بودم . البته هنوز هم نمی توانستم باور کنم . مشکل اینجا بود که کلاس دوم ابتدایی ، هنوز ضرب و تقسیم درست و حسابی ای هم بلد نبودم تا ببینم با این حساب ، هر دقیقه چند تا می افتد !!! . ولی نباید خودم را می باختم . به ساعتم نگاه کردم و 5 دقیقه وقت گرفتم تا اون هزار تا صلوات جلوی چشمم بفرسته .... . استارت مسابقه زده شد . زیر لب شروع کرد به ذکر گفتن و تسبیح چرخاندن ، داد زدم قبول نیست ، باید بلند بلند بگویی تا همه بشنوند . بلند بلند شروع کرد ؛ یا علی (ع) ؛ یا علی (ع) ، یا علی (ع) ... . جیغ زدم : ای جرزن !!!! .... . . قرار بود صلوات بفرستی نه که یاعلی (ع) بگی . گفت : خیلی هم درسته !!! مادربزرگم گفته هر کی یا علی (ع) بگه مثل اینه که صلوات فرستاده !!!! ...... .  بعد از آن سال از آن مدرسه رفتم به دبستان صدوقی { در راستای اینکه من 12 تا مدرسه عوض کردم و هر سال در یک مدرسه جدید بودم } . دیگر این یارم را ندیدم که ندیدم .... . فکر کنم به خاطر ماموریت پدرش رفتند اصفهان ...... .

  شب 23 و شب سوم قدر{ پنج شنبه } رفتم حرم عبدالعظیم (ع) در شهر ری ؛ با این مترو از هر جای تهران{ در راستای پروژه از کرج تا شهر ری 45 تومان .....  } می تونی خودتو حداکثر 40 دقیقه ای به حرم برسونی ..... . با آن اتفاقاتی که شب 21 برای من افتاده بود حدس زدم که باید شب 23 هم درس بگیرم و ...... . یک هو به سرم زد ساعت 9 شب از خانه زدم بیرون و رفتم به سوی ری .... .. . توی حرم حس عجیبی بود ..... . هوا یک نمه بارانی هم شده بود ..... چه لذتی دارد این شب های بارانی .... . همه جا تاریک بود ... تا ساعت حدودا 1.5 تو خودم بودم ... هی این ور و آن ور ..... . یه یک فضای نیمه تاریک رسیدم ... صدای دعا بلند بود داشتند کمیل می خواندند .... چقدر هم زیبا می خواندند .... . همان جا  نشستم .... . چند لحظه بعد یک مردک جوانی آمد بالای سرمان { حالا تا کمر هم ریش و !!!!! فکر کنم از رفیق های اکبر بزرگه و جعفر کوچیکه بود !!!!! } با یک قلم و کاغذ . از ناحیه کمر قوسی به خودش داد و بعد از سلام و التماس دعا به نفر بغلی من گفت : داریم آمار ختم صلوات می گیریم . هر کس هر چند تا که از امشب تا روز عید نیت کند را یادداشت می کنیم . از 100 تا داشتیم تا 14 هزارتا . برای شما چند تا بنویسیم  ؟؟!!!! ..... بغل دستی ام یک کم سرش رو خاروند و بعد گفت : 3 تا  !!!!!!! . آمارگیر ، بازاری برداشت کرد و برای اطمینان پرسید : انشاالله 3 هزارتا دیگه ؟!!!! ......  . بغل دستی ام سری تکان داد و گفت : فقط  3 تا و با انگشتش دانه دانه شمرد .... یک ، دو ، سه ؛ بعد هم به سختی برای آمار گیر توضیح داد که صلوات فرستادن حرمت دارد و اجر معنوی آن را نباید با کمیت چرتکه انداخت ..... . بعد آمار گیر اخمی کرد و رو به من نگاه کرد .....  من هم گفتم : ...آه .. من بعدا !!!!! .... طرف که بلند شد و رفت دیدم بغلی ام همان یار غار و گرمابه و گلستانه دوم ابتدایی ام هست .. چقدر خوشحال شدیم جفتمان که همدیگر رو دوباره پیدا کردیم .... . { از اینجا به بعد خیلی شخصی است ، نمی توانم بنویسم ..... . } ......  15 سال از کلاس دوم ابتدایی ما می گذشت ...... بلندگوی حرم آمار صلوات های نذری را اعلام کرد . یادم نیست چند صد هزار یاشاید میلیون شده بود ولی رقم یکانش دقیقا 3 بود .... .. . 

 

 

هیچ کس بی دامن تر نیست لیکن پیش خلق

باز می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم

 

   خیلی خوب ؛ .... یکی دو روز دیگر انشاالله هلال ماه شوال هم رویت خواهد شد . باز هم هزاران و هزاران چشم سوی خودشان را بالاو بالاتر می گیرند . عدسی چشم ها هی گشاد و تنگ می شود . آن ها می خواهند فصل جدیدی را شروع کنند . عید فطر عید زیبایی است ... به نظرم عید عمیقی است . .... . شاید این عمیق بودن همان مهره گمشده ای باشد که دنبالش هستیم . عمیق که باشی انگار محکمی . انگار سالیان سال استکه ایستاده ای ، مثل کوه ، آن وقت  زود سر نمی خوری . تحملت به شکل شگفت انگیزی بالا می رود . می بینی ، می شنوی ، می خوری ، می خوانی ، .... حس می کنی ، ... و هیچ نمی گویی و سکوت می کنی .... فقط و فقط وقتی عمیق باشی می تونی سکوت کنی .... همه حرف هایی که می خواستم بزنم همین بود و نبود .... .

 

  یک فیلم تحت عنوان کلک و ماجرایش را برای شما عزیزان انتخاب کردم و لینکش را گذاشتم  در وبلاگ pillar تا ببینید .... اگر توانستید حتما مطلب را بخوانید و مطالعه اش کنید . .... .. ضرر نمی کنید ... . روی سایت اصلی فیلم هم نسخه فلش گذاشته و اگر نتوانستید از سر کوچه DVD اش را پیدا کنید می توانید ببینید ....برای اطلاعات بیشتر این لینک را ببینید

 

http://seagh.blogfa.com

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 16:34 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

در این زمانه پر شیطان دلم فرشته می خواهد

 

  شیطان ها هستند . هر روز و شب . از دیوار خانه هامان بالا می آیند . به ظرف غذای روی میزمان ناخنک می زنند . می روند توی دلمان و حالمان را بد می کنند و بد می کنند و بد می کنند ...

  شیطان ها هستند در هیات زنانی زیبا و جوانانی با شکوه در لابلای تسبیح ها و گل ها و و ما هر روز و هر شب دورشان می کنیم یکی پس از دیگری ... . شیطان ها مثل بعضی سریال های فاجعه تلوزیون . بعد از چند قسمت خودشان را نشان نمی دهند . دستشان رو نمی شود . با فشار یک دکمه و دستور کات محو نمی شوند . تمام نمی شوند و همیشه اینطور نیست که آدم های گرفتارشان بعد از ۲۹ یا ۳۰ شب { البته اگر یار گله نداشته باشد !!!! } عاقبت به خیر شوند . آنها نفس می کشند ..... سایه به سایه ما راه می روند .... لبخند می زنند ..... داد می کشند ..... دروغ می گویند ... خیانت می کنند ... و ما گاهی با آنها در یک کاسه غذا می خوریم و حالمان بد می شود .. بد می شود و بد و بد تر می شود ... .

  شیطان ها شبیه ما هستند . پایشان را فشار می دهند روی پای بغل دستی شان ... از کول دیگری بالا می روند ... دهانشان را می چسبانند به گوش های همدیگر و پشت سر هم حرف می زنند و حرف می زنند و حرف می زنند ... . چقدر دلم فرشته می خواهد و کمی آب تازه و نور و هوای خوب .... این شب های آخر شب های فرشته هاست .... شک نکنیم .... .

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 15:50 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

امشب اگر می توانی ، فقط اگر می خواهی بتوانی ، ببخش

 

 

South Korean President Roh Moo-hyun (L) and North Korean leader Kim Jong-il (R) have held talks during a historic summit in the North Korean capital, Pyongyang.

دو رئیس جمهور کره به خاطر مردم ، عشق و امید به زندگی از حق هم گذشتند .... دیگه نمونه ای از این بارز تر ......

 

   آن وقت هایی که کتاب دینی مدرسه را اجبارا می خواندیم { در راستای لقمه های گلوگیر و جویده شده توسط دیگران و هلو شده برای خودمان ،  مگر خودمان دندان نداشتیم !!!!! }  یک روایت یادم آمد : ....  روزی یکی از دشمنان اهل بیت ،  امام علی (ع) را در راهی دید و تا زبانش یاری می کرد به حضرت (ع) و پیامبر(ص) ناسزا گفت .....  ؛ آن موقع ها  اصلا نمی فهمیدیم که ناسزا ردیف کردن به آدمی با اعتبار اجتماعی ؛ رد میان جامعه و انظار عمومی یعنی چه . کوچک بودیم و هنوز نه تجربه سال های زندگی { یاد فیلم دیو و دلبر افتادم !!!!! } را داشتیم و نه اعتبار و آبروی اجتماعی برایمان مفهوم بود ..... .

  حالا بزرگ شدیم ، هم خودمان لمس کرده ایم چه حس وحشتناکی است تحقیر شدن در برابر جمع و هم بارها به چشم خودمان دیده ایم که آدم های مهم اگر خود ساخته نبودند و نباشند ، با کوچکترین انتقادی از کوره در می روند چه رسد به دشنام و معمولا تا انتقام گیری از پای نمی شینند . تازه حالا آن درس کتاب دینی برایمان مفهوم پیدا کرده ؛ چون حالا خودمان آن را جویدیم و قورت دادیم . .... الحق و ولانصاف چه لحظه ای بوده آن لحظه که مردک همه دشنام هایش را می دهد ، همه طعنه هایش را می زند و در عوض سکوت و لبخند تحویل می گیرد ...... .

 

A real friend is one who walks in when the rest of the world walks out

 

  جای چیزی در زندگی من خالی است . این جای خالی به آنچه که من باید انجام بدهم مربوط می شود ، نه آنچه که باید بدانم ... . من نیاز به فهمیدن دلیل زندگی دارم ، باید بدانم خدا از من چه انتظاری دارد و اینها یعنی واقعیتی را که متعلق به خودم است ، پیدا کنم ؛ واقعیتی که به خاطر آن زندگی کنم و بمیرم ... . . سه شنبه شب نخوابیدم و اگر درست تر بگویم نگذاشتم بخوابیم ..... . برنامه ام از ساعت 3 بعد از ظهر اینطور شروع شد ..... . .  اخم و تخم و یک کم عصبانیت از دست خودم و زمانه و اطرافیان ..... بعد افطاری از جنس تنهایی و ... بعد تک نوازی های {سلوهای } مرحوم پرویز یاحقی { طره دو } و ابتدای دعای شریف جوشن کبیر تا برسد به ... یا عماد و من لا عماد له .... . بعد از تنهایی درآمدم ..... . بهترین دوست در این 10 سال آخر زندگی ام را کنارم خودم یافتم .... . { فکر می کنم خدا بخشیده بود ..... } ، قرآن به دست و لبخند زنان تا ساعت 3 بامداد پسته خوردیم و او برای من کاریکاتوری از وضعیت نگون سار جامعه کشید . من تصدیقش کردم و برایش جملات قصار خواندم و گفتمانی به زبان انگلیسی برگزار شد .... . شاید می شد تا صبح یک لنگه پا عربی بخوانیم و الغوث الغوث گو باشیم گرچه این فریضه هم اعتبار خودش را دارد  . اما ما فکر کردیم  امشب را باید ذکات العلم نشرهو کرد و اگر قدر خودمان را امشب قدر بدانیم ، شب قدر را قدر دانسته ایم ......  گرچه من بیشتر شنونده بودم و یارم دلشکسته تر از من ، ناله هایی از جنس ستاره های آسمانی می کرد .... . سحر روز 21 رمضان من اولین سحری امسال را خوردم و خط بطلانی بر روی روزه گرفتن بدون سحری کشیدم ..... . دیروز این افکار مدام در سرم چرخ می خورد : امروز روز جدیدی است ، خداوند آن را به من هدیه کرده تا به میل و سلیقه خودم از آن استفاده کنم . می توانم آن را تلف کنم  و یا آن رو صرف کار مفیدی کنم . آنچه امروز انجام می دهم مهم است ؛ زیرا یک روز از زندگی خودم را برای آن می پردازم . وقتی فردا بیاید ، امروز دیگر وجود نخواهد داشت ، فقط چیزی که روزم را با آن معامله کرده بودم ؛ می ماند . دلم می خواهد در این معامله برنده باشم ، نه بازنده .... . معامله موفقیت آمیز باشد ، نه خسارت بار ، خوب باشد ، نه بد و خلاصه طوری باشد که برای بهایی که به خاطر آن پرداخته ام ، افسوس نخورم .... .

هر چند شاید صحیح نباشد اما دلم برای ترانه آینه شکسته از آلبوم سراب عشق مهستی عزیزم تنگ شده ، خیلی بجاست ... روانش شاد ... .   

 

اگه من آینه شکسته ام ، اگه تو غربتم نشستم

خودتو باز تو من نگاه بکن ، که هنوز عاشق تو هستم

اگه تنهای روزگارم ، واسه چشمات یه بیقرارم

واست عاشق منم یک عاشق ، همه دنیام رو از تو دارم

آه ای داد و منو دل یاری می داد

با این عشق چه شبی داریم ای داد

 

آینه شکسته

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 14:6 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

WASTE THE FOOD AND HELP THE HUN

 

 

عزيزان خداوند مي فرمايد

بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید همانا خدا اسرافکاران را دوست ندارد

ولي من خودماني مي گويم

 هدر دادن غذا به نفع هيتلر است

يادش به خير ؛ اين اثر را فوگاس كشيده  بود ....

 

راستي خبر دارين چي شده ؟!!!!!!

 

 

منشي جيمز باند درگذشت

 

لوئيس ماکسول کانادايي، منشي مجموعه فيلم هاي جيمز باند در سن 80 سالگي بر اثر سرطان در استراليا درگذشت.لوئيس ماکسول که بسياري از طرفداران مجموعه فيلم هاي جيمزباند او را با شخصيت خانم ماني پني منشي «ام» مي شناسند در 14 فيلم جيمزباند از «دکتر نو» تا «چشم اندازي به يک قتل» نقش منشي «ام» رئيس باند را بازي کرد.شخصيت منشي «ام» فيلم هاي جيمزباند همواره مجذوب مامور 007 بود. ماکسول در سال 1948 براي بازي در «دختر هيگن» که يکي از اولين فيلم هاي او بود، برنده جايزه گلدن گلوب بهترين بازيگر زن نوظهور شد. ماکسول متولد فوريه 1927 بود و قبل از حضور در نقش ماني پني در فيلم هايي در کنار رونالد ريگان و جيمز ميسن نقش آفريني کرد. از نظر لوئيس ماکسول محبوب ترين فيلم باند «در خدمت سرويس مخفي ملکه» بود که از آن به عنوان يکي از بدترين فيلم هاي اين مجموعه ياد مي شود.او 55 سال به فعاليت حرفه يي در سينما و تلويزيون مشغول بود. پس از خروج شون کانري از مجموعه فيلم هاي باند، او در هفت فيلم با راجر مور همبازي بود که شروع آن با فيلم «زندگي کن و بگذار بميرند» در سال 1973 بود.

 

 

Lois Maxwell and Sir Roger Moore had been friends since the 1940s

 

برای مطالعه بیشتر

http://www.imdb.com/name/nm0561755/bio

http://news.bbc.co.uk/2/hi/entertainment/7020553.stm

 

 

 

راستي امشب دومين شب از ليالي پر فيض قدر است .

به قول سعدي(ره) شب قدر را قدر بدانيم

 

 

در اين شب ها بايد از نگاه علي شريعتي به علي(ع) نگريست

 

  در تاريخ اسلام شايد به اندازه لازم ستايش و تجليل از علي(ع) شده باشد، به طوري که ما بتوانيم کتابخانه هاي بزرگي از اشعار و مقالاتي که در کرامات و مناقب علي(ع) سروده يا نوشته شده و در تجليل از مقام و عظمت او در پيشگاه خدا است ترتيب دهيم، اما اگر خواسته باشيم براي شناختن حقيقت سخنان و نظريات و افکار و اعمال علي(ع) چيزي دانسته باشيم مسلماً منابع تحقيقاتي کمتر يافت شده يا اگر موجود باشد از اعتبار چنداني برخوردار نيست.1400 سال از زمان شهادت علي(ع) مي گذرد اما همچنان کتابي که بتواند اين بزرگمرد تاريخ بشريت را به طبقه دانشجو، دانش آموز، کتابخوان و روشنفکر بشناساند کمتر يافت مي شود. اين مردي که ايمان ملتي را در اين قرن هاي سخت و دشوار به خودش وقف کرده و ملت ما سال هاي فراوان محبت او را به قيمت زندان ها و شکنجه ها در دل خود مشتعل نگه داشته و نسل به نسل به بهاي جان خود به دست ما سپرده است.به راستي مردي که اين همه از او تجليل مي شود و تا اين حد دل ها برايش مي تپد و اين همه عشق ها نثارش مي گردد، کيست؟ ندانستنش درد بزرگي است که گريبان همه طبقات جامعه را گرفته است. حقيقت اين است که قبل از هر شعر، هر ستايش و هر تجليل و بزرگداشتي از علي(ع) و حتي قبل از محبت به اين امام، معرفت و شناخت علي(ع) است که نياز جامعه کنوني ما است.چه اينکه عشق و محبت بي معرفت ارزش ندارد. اين گونه مدح ها و صحبت ها در ميان همه ملت ها نسبت به معبودشان، پيغمبرشان، قهرمانان شان و مقدسات شان وجود دارد، اما هيچ ارزشي ندارد، معرفت و شناخت است که ارزش مي آورد.محبت به علي(ع) اگر او را نشناسيم برابر است با محبت همه ملت هاي ديگر نسبت به هر کسي ديگر. اگر معلوم نباشد که علي(ع) کيست، چه مي گويد و چه مي خواهد، از نظر تاثيرش روي بشر و جامعه و زندگي مساوي است با هر شخصيت و هر مذهب ديگر. از سويي چگونه ممکن است کسي علي(ع) را بشناسد و به او عشق نورزد و او را نستايد. ناگفته پيدا است اين محبت معلول شناختن او و آشنا شدن با زيبايي هاي عظيم يک روح و عظمت و پاکي يک انسان بزرگ است. بي شک محبتي که معلول اين معرفت است نجات بخش است و روح زندگي يک جامعه است.چه دشوار مي بود اگر مي دانستي مردي که 1400 سال پيش نيمه شب ها پنهاني از شهر بيرون مي آمده و در نخلستان هاي حومه تنها مي گريسته و چون فرياد بر سينه اش مي کوفت و در حلقومش گره مي خورد و راه نفس را بر او مي گرفت و از بيم گوش هاي پست سر در حلقوم چاه مي کرد و عقده ها را آزادانه مي گشود و آنگاه دردها را در چاه مي ريخت و آسوده مي شد، سبک مي شد و همچون مرغي که از آشيانش و از ميان جوجه گانش برگردد با چينه دان خالي باز براي دانه چيدن، دانه درد چيدن به شهر ملعون خليفه برمي گشت، چرا تنها است و چرا در ميان ما نيز هنوز تنها است؟

 

 

+ نوشته شده توسط emad ghorashi در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 16:18 |