کلمه الله هی العلیا

کلمه الله هی العلیا

کلمه الله هی العلیا

پی نوشت: خدابیامرز سالها «سپور» محله ما بود؛ و من جز او كسی را به ياد نمیآورم كه سپور محله ما بوده باشد. كارش اين بود كه هر صبح، در ِ تكتك خانهها را بزند و به كسی كه در را باز میكند با بدخلقی سلامی بگويد (يا نگويد)، و آنوقت چيزی شبيه سطل زباله را بردارد و توی «ارابه» هميشه لبريزش خالی كند. همين كار دشوار و ناخوشايند (دارم از روزهايی حرف میزنم كه از «كيسه زباله» خبری نبود، یادتان میآید) سبب شده بود كه او را هميشه در حالی ببينيم كه دارد به زمين و زمان و خودش و سرنوشتش بد میگويد- گاه به صدای بلند، گاه زير لب و به زمزمه. تنها در روزهای نخست سال نو، وقتی كه لباس شستهرفتهتری به تن میكرد و برای عيدديدنی به خانههای محله میآمد، میتوانستيم لبخندی بر چهره اش ببينيم. سپور محله ما بهگمانم بايد سالها پيش در وادی «اهل قبور»، زير انبوه ابر و باران، خفته و آرام گرفته باشد؛ و حالا در آستانه سال نو، ديگر نيست تا بهار، معجزهاش را به هيئت لبخندی بر چهرهاش بنشاند و به خاطر اين كار، سرش را سرافرازانه بالا بگيرد- چرا كه او به آن لبخند، سزاوارترين بود: «عیدت مبارک سپور محبوب من!»
خانمهای ارجمند؛ آقايان گرامی! خود این وبلاگ صاحاب می داند که فاصله آپ کردنش 70 روز شده است اما چه کند که ماههاست گرفتار است. منتظر است. می فرماید: دیدار تو حل مشکلاتست
کلمهاللههیالعلیا
پینوشت: خدمت خواننده جان خودمان عرضم که به قول معروف «بنده به دنبال دردسر نمیگردم. دردسر معمولا خودش مرا پيدا میكند!» اميدوارم يكی از هواداران پر شور این وبلاگ، برای مای وبلاگ صاحاب بنويسند كه آیا ثریا ما را دیدهاند یا نه. اميدوارتر هستم همچنان كه در عزم و ياری هواداران پرشور خللی به وجود نمیآید دست ما را هم بگیرند(وقتی كه بدانند خود اين وبلاگصاحاب، بله! به طرز نااميدكنندهای! در به در به دنبال ثریا میگردد.) بزرگتر ما میفرمایند:«آسمان بگذرم ار بر منت افتد نظری/ ذره تا مهر نبیند به ثریا نرسد/ هجر بپسندم اگر وصل میسر نشود/ خار بردارم اگر دست به خرما نرسد/ سعدیا کنگره وصل بلندست و هر آنک/ پای بر سر ننهد دست وی آن جا نرسد»
کلمهاللههیالعلیا

پینوشت: خودمانیم؛ جلاد به دخترک عتاب میکند که چرا سر «عروسک» را کندهای؟ یعنی که عادت به غضب دارد یا این که هنوز جایی از دلش هنوز سنگ نشده؟! میفرماید:«سعدی در این کمند، به دیوانگی فتاد/ گر دیگرش خلاص بود زیرکی شود»... بگذریم. کارتون این شماره هم کار استاد گرامی«آرس» است. البت به پای کینو و سامپه نمیرسد!
کلمهاللههیالعلیا

همه حرفش این بود:«به من نخند، من يک احمقام...». خب نورمن ویزدم هم به رحمت ایزدی رفت!!. من باید چی بگم جز اینکه خیلیها از جمله چاپلين گفته بودند که نورمن دلقک محبوبشان بوده. جز اینکه سال 2000 از سوی ملکه بريتانيا به لقب سِر مفتخر شد. جز اینکه در اوج دوران بازيگریاش(دهههای پنجاه و شصت)، نقش شخصيت کميکی به نام نورمن پيتکين مقابل رئیساش(گريمز ديل) را داشت، کمیکی که به سبک کمدیهای اسلپ استيک برادران مارکس بود... نورمن، برای ما که دستمان به باسترکیتون و هارولید نمیرسید، غنیمتی بود... بگذریم.
سیدعمادالدین قرشی
پینوشت:یازدهم مهرماه سالگرد عمران صلاحی(طنزپرداز) بود. خدایش بیامرزاد این طایفه را که با قلم و اطوارشان، بیادعا میخندانند. ظاهرا حکمتی و حکایتی در کار است، که در نیمه مهرماه دلگیرم. ویزدم در 95سالگی و گرفتار آلزایمر رفت. خدایش بیامرزاد. استاد ما میفرمایند:«باز از شراب دوشین، در سر خمار دارم/ وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم/ عقلی تمام باید، تا دل قرار گیرد/ عقل از کجا و دل کو، تا برقرار دارم/ ز آن می که ریخت عشقت، در کام جان سعدی/ تا بامداد محشر، در سر خمار دارم»
پیدرپینوشت: استنرولر، اولیورهاردی، نورمنویزدم/ لندن،1952
كلمهاللههيالعليا

پرسیدم:«چرا همه میخواهند سر همدیگر کلاه بگذارند؟!». گفت:«مگه چی شده؟». گفتم:«آخه روی شیشه بعضی مغازه نوشته:«به یک کارگر ساده نیازمندیم!!». حتما طرف باید ساده باشه که بشه بهش کلک زد، اگه ساده نباشه حتما باهوشه و سرش کلاه نمیره...». در جوابم فقط خندید و من نمیفهمم چرا کارگر باید ساده باشد!!.
سیدعمادالدین قرشی
پینوشت: دقت کردهاید چند هفتهای است مدام روی تریبون نماز جمعه تهران، به نقل از مرحوم امام مینویسند:«نماز جمعه در رأس همه امور است؟!!» ... طفلک مجلس. بابا جان«مجلس در رأس امور است» مال گذشتههاست!!. اصلا مرحوم امام «وصیتنامه» را برای یادگاری و تقویت انشایشان که ننوشته بودند!!!؛ چند مورد از بیتوجهیها به مسلمات این وصیتنامه باید دائما یادآور شود تا بدانیم که مُهر تاریخ انقضا را سالهاست دارند میکوبند روی خیلی از مسلمات انقلاب، آن هم به اسم«اقتضای زمان و از این حرفها». میفرماید:«ای خواجه برو به هر چه داری/ یاری بخر و به هیچ مفروش/ سعدی همه ساله پند مردم/ میگوید و خود نمیکند گوش!!». حیف که سپردنند وارد سیاست نشوم و چیز!! ننویسم؛ وگرنه.... بگذریم!!. عكس پايين را ببينيد!!.

کلمهاللههیالعلیا

بالاخره بعد از ماهها انتظار (چیزی قریب 5 ماه) دو شماره پیاپی ماهنامه چنته منتشر شد(اصطلاحا چنته دو قلو زائید!!) و روی پیشخوان دکههای مطبوعاتی رفت!! در این شماره 4 پرونده جذاب داریم«مبلمانشهری، زلزلهکوهزر، سینما و طنز!!». به قول جناب سردبیر«در این شماره بیش از 30 نفر در بخش تحریریه با ماهنامه همکاری داشتهاند که برای یک نشریه محلی با امکانت محدود و بیمهریهایی که در حق آن روا داشته میشود، سرمایهای بزرگ و مایه مباهات است...». از همه بچههایی که توی این شماره با ما بودند و همه دوستانی که در پشتصحنه بودند و مطلب دادند و مطلب رساندند و به فضای چنته طراوت بخشیدند سپاسگزاریم و امیدواریم در صحنه بمانیم البته اگر قیمت ماندنمان را بدانند. سعدی(ره) نیکو میفرماید:«آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم/ تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم/ تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح/ همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم». برای دیدن صفحه دانلود این شماره چنته، اینجا را کلیک بفرمائید.
سیدعمادالدین قرشی
كلمهاللههيالعليا

پينوشت: سعدیا عمر گران مایه به پایان آمد/ همچنان قصه سودای تو را پایان نیست...
کلمهاللههیالعلیا

عادت دارم موقع حرف زدن با تلفن، مینویسم. ممکن است اسم آدمی باشد که دارم با او حرف میزنم یا کلمهای از متن گفتگو یا هر چیزی که ذهنم مشغول آن باشد یا احساسم در آن لحظه... . امروز داشتم دفترچه یادداشت کوچک کنار تلفن را نگاه میکردم؛ دنبال یک شماره تلفن بودم و دیدم اسمت را جایی نوشتهام؛ چند صفحه بعدتر و چند صفحه قبلتر هم. کنجکاو شدم، جستجو کردم و دیدم نامت در صفحات دفتری که بهترین سوژههایم را در آن ثبت میکنم، روی گزارشنوسیهایم از خاطرات روزانه، ... و خلاصه روی تقریبا هر جای قابل نوشتنی، نامت را نوشتهام. دلم ناگهان خیلی برایت تنگ شد... .
سیدعمادلادین قرشی
پینوشت: میفرماید: سعدی همیشه بار فراق احتمال اوست/ این نوبتش ز دست تحمل، عنان برفت... .